خواهرم هنوز در قید طالبان است

از آغاز دیگرگون شدن زندگی ما حدوداً پنج سال می‌گذرد. دقیقاً چهار سال و ده ماه شده است که شادی‌ها جایش را به غم داد و بی‌سوادی جای تحصیل را گرفت، پدر از وظیفه‌اش برکنار شد و خیر و برکت… بیشتر

امروز از آینده‌ی خودم و کشورم می‌ترسم

واقعاً دیگر از افغانستانی بودن خسته شده‌ام. دیگر از زندگی کردن در این‌جا خسته شده‌ام، از آدم‌هایی که هیچ منطقی سرشان نمی‌شود. وقتی داخل فضای مجازی می‌شوم، دیگر هیچ خبر امیدوارکننده‌ای نیست جز بازداشت زنان و دختران در افغانستان و… بیشتر

معیار ما برای بزرگی چیست؟

گاهی تاریخ را نه فاتحان می‌نویسند و نه شکست‌خوردگان، بلکه فراموشی آن را می‌بلعد. در این میان آدم‌هایی هستند که نه در صف قدرت جا می‌گیرند و نه در حافظه‌ی جمعی ما؛ آدم‌هایی که تمام عمرشان را در سکوتِ آموختن… بیشتر

عروسی که به جای سالن به زندان رفت

همه در خانه نشسته بودیم و من خسته‌تر از همیشه بودم برای روزهایی که این‌چنین می‌گذشت. مگر ما در سن و سال شور، شوق، هیجان برای زندگی و رویا بافتن نبودیم؟ اما خب، مکان ما فرق داشت؛ در افغانستان و… بیشتر

ترس‌هایی از جنس بی‌عدالتی

با ترکیبی از رنگ‌های سبز، سرخ، آبی و نیلی، چادر دخترکی دوازده‌ساله با چشمان ماشی را نقاشی می‌کردم. رنگ‌های چادرش امیدوارکننده و رنگین بود، همان رنگ‌هایی که سال‌ها آرزوی پوشیدنش را داشتم. اما پنج سال است که تنها چادرهای سیاه… بیشتر
میدیا \ جوانان