کانکوری که به ما نرسید

چندی پیش، هزاران پسر با دستانی لرزان صفحه‌ی نتایجِ کانکور را باز کردند. بعضی‌ها با لبخند فریاد زدند، بعضی‌ها در سکوت اشک ریختند و بعضی دیگر با خودشان گفتند: «سالِ آینده دوباره تلاش می‌کنم.» خانه‌های زیادی پر از هیجان بود.… بیشتر

قلم؛ همدمِ ناگفته‌هایم

بعضی از صمیمی‌ترین دوستی‌های زندگی هرگز صدایی ندارند. نه سلامی میان‌شان ردوبدل می‌شود و نه گفت‌وگویی شنیده می‌شود؛ اما آن‌قدر عمیق‌اند که انسان می‌تواند تمامِ دلش را به آن‌ها بسپارد. برای من، قلم همیشه یکی از همین همراهانِ خاموش بوده… بیشتر

سی‌وچهار تکه از یک دختر در افغانستان

اقامتگاهم پنجشیر است، جایی که کوه‌ها هنوز ایستادگی را به آدم یاد می‌دهند؛ اما حقیقت این است که هیچ‌وقت نتوانستم خودم را تنها متعلق به یک ولایت بدانم. بعد از پنجشیر، کابل را زندگی کردم، شهری که میانِ دود، ازدحام… بیشتر

دریچه‌ای از امید

صبحی که قرار بود نتایجِ کانکور اعلان شود، شور و هیجانِ عمیقی در وجودم برپا شده بود. دلم برق می‌زد و انگار خودم را در آغوش می‌گرفتم. شاید دلیلِ این‌همه هیجان این بود که بعد از مدت‌ها تلاشِ خستگی‌ناپذیر توانسته… بیشتر

حسرتی برای خواندن سرود سرِ لین مکتب

قلبم داغ‌دار است. روزی که افغانستان تصرف شد، روزِ قبلش ما تمرینِ سرود داشتیم و می‌خواستیم فردا آن را سرِ لین بخوانیم. چقدر شوق و چقدر دلبستگی به این داشتیم که سرِ استیج برویم و سرودی را بخوانیم که از… بیشتر
میدیا \ جوانان