آموزش و فقر؛ دو حلقه از یک چرخه

گاهی یک کشور را نمی‌توان فقط با اعدادِ اقتصاد، نرخِ بیکاری، میزانِ فقر یا تعدادِ مکاتبِ بسته‌شده توصیف کرد. بعضی واقعیت‌ها را باید در چشمانِ کودکی دید که کتابش را کنار گذاشته تا کار کند، در دست‌های پدری که توانِ… بیشتر

نامه‌ای به خانواده‌ی عزیزم

به نامِ خدایی که رویاها را در دلِ انسان بی‌دلیل نمی‌کارد. السلام علیکم بر پدر، مادر و برادرم… این نامه را نمی‌نویسم تا از شما شکایت کنم؛ می‌نویسم چون حرف‌هایی در دلم مانده است که سال‌هاست جراتِ گفتن‌شان را نداشته‌ام.… بیشتر

مهاجرت غیرقانونی؛ زندگی یا مرگ

کم‌کم آفتاب سوزان پشت کوه‌های بلند پنهان می‌شد. من در حال تماشای غروب آفتاب بودم که صدای درِ حویلی به گوش رسید. وقتی در را باز کردم، مادرم را دیدم که همراه خاله سهیلا، همسایه‌ی قدیمی‌ ما آمده است. از… بیشتر

دنیایی هفت‌رنگ

آسمان به کمک ستاره‌ها می‌درخشید. من، مثل همیشه، زیر آسمان پرستاره، بالای تابی که زیر درخت توت قرار داشت، نشسته بودم. خودم را به چوب استوار درختی که از جنس سکوت بود، تکیه داده بودم، مثل آخرین تکه از وجودم،… بیشتر

دختری که به اجبار لباس سفید بر تن کرد

سیزده سال بیشتر نداشت. هنوز کودک بود، هنوز دلش می‌خواست صبح‌ها کتابچه‌هایش را در بَیگش بگذارد و با شوق به مکتب برود. هنوز برایش دنیا در چیزهای ساده خلاصه می‌شد: خندیدن با هم‌صنفی‌ها، زنگ تفریح، نوشتن با قلم تازه و… بیشتر
میدیا \ جوانان