تا کی باید تاوانِ دختر بودن را بدهیم؟

پنج سال گذشت؛ پنج سال زمانِ کمی نیست. کودکی که آن روز به دنیا آمده، امروز پنج‌ساله است؛ راه رفتن را یاد گرفته، دویدن را یاد گرفته، حرف زدن را یاد گرفته و هر روز با رویاهای کوچکِ خود بزرگ‌تر… بیشتر

دلتنگیِ دیرینه

حیفِ آن لحظه‌ها که گذشت و من نمی‌دانستم لحظاتی را که کنارش می‌گذرانم، روزی به اتمام می‌رسد. وقتی از بیرون می‌آمد، صدای قدم‌هایش را که می‌شنیدم، ذوق می‌کردم برای دیدنش و زود خودم را به او می‌رساندم و سلام می‌کردم:… بیشتر

کفش کهنه

نگاهش خسته است! پشتش خمیده، لباس‌هایش غبار دارد و کفش‌هایش کهنه و پاره است. کراچی را با دستانِ سرد و بی‌روحش می‌دواند. دوباره همان‌جا هستم؛ همان خیابان، بیست‌متره‌ی جنوبی، خیابانی که به کوه قوریغ می‌رسد. اما این روزها این شهر… بیشتر

کابلم، دوام بیاور!

این روزها احساس می‌کنم شانه‌هایت زیرِ بارِ انفجار، درد و محرومیت خم شده است. دیگر از آن کابلِ زیبا و پرنشاط خبری نیست؛ انگار که درخت‌ها و گل‌هایت هم پژمرده شده‌اند. تو که قوی بودی… تو که از این بدتر… بیشتر

قلمی که هرگز تسلیم نمی‌شود

هر بار که قلم به دست می‌گیرم، می‌خواهم چیزی تازه‌تر از گذشته و حرف‌هایی آموزنده‌تر از قبل برای دیگران بنویسم؛ زیرا باور دارم روزی من از این دنیا خواهم رفت و تنها چیزی که ممکن است از من باقی بماند،… بیشتر
میدیا \ جوانان