امواج رویاهایم در اعماق تاریکی

با یک بار باز و بسته کردنِ چشمانم، روز‌ها آن‌قدر سریع گذشت که انگار بعضی از روز‌ها اصلاً وجود نداشته است. حتی نتوانستم به نورِ خورشید و نورِ ماه خیره شوم و از تماشای‌شان لذت ببرم. روز‌ها آن‌قدر زود گذشت… بیشتر

آخرین پناهگاه

دوباره وقتِ نمازِ عصر شده بود؛ اما آن روز دلم حال و هوای دیگری داشت. هوس کرده بودم نمازم را در مسجد بخوانم. از جایم برخاستم، وضو گرفتم و برای عبادت به نزدیک‌ترین مسجدِ خانه‌ی خود رفتم. وقتی قدم‌هایم از… بیشتر

چشمانِ پر از امیدش

آیا این همان دختری بود که من قبلاً می‌شناختم؟ یک سال پیش، من با دوستم به بازار می‌رفتم. در راه، داخلِ موتر با دختری آشنا شدم و با یکدیگر قصه کردیم. وقتی به چهره‌اش نگاه می‌کردم، چیزی دیده نمی‌شد جز… بیشتر

برای آرزوهایم حتی فرصتِ جنگیدن هم نداشتم

آن شب همه دورِ سفره نشسته بودیم؛ صدای صحبت‌های معمولیِ خانه جریان داشت. کسی از قیمت‌ها می‌گفت، یکی از همسایه‌ها و دیگری از خبرهای روز. من اما در میانِ آن همه صدا، غرق در فکر بودم. سؤالی ناگهان در ذهنم… بیشتر

ویران شدنِ خانه‌ی رویاها

من دختری هستم که در مکتبی درس می‌خواندم که نامش برای همه بسیار آشنا است؛ مکتبی که نامش بیانگرِ درد و زخم‌هایش است. ما با کمبودِ معلم، موادِ درسی و صنوفِ درسی رو‌به‌رو بودیم؛ اما با این حال هم دست… بیشتر
میدیا \ جوانان