پانزدهم اگست؛ آغاز سکوت در کلاس‌های دختران

از من پرسیدند: «دردناک‌ترین روز زندگی‌ات کدام روز بود؟» مکث کوتاهی کردم، سرم را پایین آوردم، بغض راه نفسم را بست و قلبم شبیه آن ابرهایی شده بود که دیگر توان نگه داشتن بارانش را نداشت. آهسته گفتم: «آن روزی… بیشتر

پانزدهم اگست، تکرار تاریخ شوم

آن روز مثل دیگر روزها، با شور و شوق مشغول آماده کردن وسایل مکتبم شدم. به ساعت نگاه کردم، هنوز چند دقیقه‌ای تا زمان رفتن به مکتب وقت مانده بود. برای همین خواستم دوباره نوت‌های مضمون ریاضی را مرور کنم،… بیشتر

پنج سال سیاه گذشته؛ اما امیدم خاموش نشده

پنج سال گذشته است؛ پنج سالی که از رفتن به مکتب محروم ماندیم، اما جهان چنان وانمود کرده که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. پنج سال است که لحظه‌شماری می‌کنیم تا درهای آموزش دوباره به روی ما باز شود، اما… بیشتر

پانزدهم اگست؛ تغییر یک‌باره‌ی زندگی‌ام

هیچ‌گاهی فکر نمی‌کردم زندگی‌ام چنین به‌یک‌بارگی تغییر کند؛ مثل اینکه به‌یک‌بارگی از دنیایی وارد دنیای دیگر شدم، بدون اینکه خودم بفهمم و بخواهم. هیچ‌وقت آن روز شوم یادم نمی‌رود که چنین زندگی‌ام را دگرگون کرد، رویایم را نابود ساخت و… بیشتر

۱۵ اگست؛ روزی که کتاب‌هایم جا ماند

حس عجیبی داشتم. تمام وجودم را ناامیدی فرا گرفته بود. در حال انجام تمرین‌های ریاضی بودم که زنگ مکتب به صدا درآمد. صدایی دلخراش داشت؛ گویی ناله‌ای دردناک و پر از ترحم برای چیزی بود که به سوی نابودی می‌رفت.… بیشتر
میدیا \ جوانان