قرار نبود این‌گونه بزرگ شویم…!

وقتی ده‌ساله بودم، فکر می‌کردم وقتی هجده‌ساله شدم، یک دخترِ در حالِ رشد خواهم بود؛ دختری که دوازده سال مکتب خوانده و حالا کم‌کم برای رفتن به دانشگاه آماده می‌شود. آن روزها برای خودم آرزوهای زیادی داشتم. هر وقت از… بیشتر

روایت آرزو؛ از ازدواج زیر سن تا خشونت‌های خانوادگی

زنی را می‌شناسم که از گذشته‌ی تاریکِ خود با مادرم حرف می‌زد. می‌گفت: «در سنِ بسیار کم ازدواج کردم؛ من در آن زمان سیزده‌ساله بودم که خواهرم با پسری از قومِ خود ما نامزد شد. اما خواهرم راضی به این… بیشتر

دختری که هنوز منتظر باز شدنِ درِ مکتب است

هر صبح وقتی از کنارِ مکتب خود می‌گذرم، چند لحظه‌ای می‌ایستم. امروز هم با دیدنِ دخترانِ کوچک که یونیفورم تن‌شان بود و در ذهن‌های کوچک‌شان رویاهای بزرگی داشتند، متوقف شدم؛ بی‌خبر از این‌که آن رویاها قرار است چند سال بعد… بیشتر

آیسکریم‌فروش

آفتاب تا توان داشت نور و گرما پخش می‌کرد و زمان، ساعت یک ظهر را نفس می‌کشید. هیچ سایه‌ای معلوم نبود. برای در امان بودن از گرما باید چتر می‌گرفتم که نداشتم. دیگر کم‌کم به این گرما عادت کرده بودم.… بیشتر

اولین بارم بود که…

او برایم از عشق می‌گفت و من باور می‌کردم. او از دوست داشتن می‌گفت و من به خود می‌بالیدم. او از من توصیف می‌کرد و روح در این بدن نمی‌گنجید… و این‌گونه آغاز شده بود قصه و تلاطم‌های دل. دختری… بیشتر
میدیا \ جوانان