مریم: ای کاش دختر نمی‌بودم!

آن روز برای آخرین‌بار کتاب‌هایش را در آغوش گرفت و با اشک‌هایی که همچون دانه‌های برف بر روی زمین فرود می‌آمدند، آخرین بازمانده‌های امید کوچک‌اش را به خاک سپرد. امیدی که از زمان تولد مونس و همراهش بود، امیدی که… بیشتر

«یک عدد گرده فروشی است!»

از حاکمیت طالبان پنج سال می‌گذرد؛ سال‌هایی که در آن، مردان و جوانان برای به دست آوردن چند تکه نان، ناچار به کارهای شاقه روی آورده‌اند. از کوچک تا بزرگ در این جغرافیا رنج می‌کشند، چرا که جامعه‌ی امروز افغانستان… بیشتر

مردم دشت‌برچی نمی‌توانند در آسایش بخوابند

مادرم همیشه می‌گفت در افغانستان اگر ثروتمند باشی مشکل داری و اگر فقیر باشی باز هم مشکل داری…! صبح وقت با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. این روزها اصلاً نمی‌توانم به راحتی از خواب دل بکنم و شاید هم… بیشتر

کسی هست، صدای افغانستان را بشنود؟

و در میان هرج‌ومرج بزرگ دنیا، دخترکی پنج سال بزرگ‌تر شد. دخترکی پنج سال تمام شکست، دخترکی پنج سال فرو ریخت، دخترکی پنج سال لت‌وکوب شد، دخترکی پنج سال اشک ریخت، دخترکی پنج سال رویاهایش را به خاک سپرد، دخترکی… بیشتر

بر فراز کوه‌های کابل

دلش می‌خواست یک روزِ کامل را تنها برای خودش و به نام خودش زندگی کند. او با پای پیاده قدم در مسیری گذاشته بود که همه به وجودِ کوچکش به چشم یک دختر یا یک «ضعیفه» می‌نگریستند؛ اما او در… بیشتر
میدیا \ جوانان