دردهایی که از گفتنش عاجزم…

هیچ دختری به اندازه‌ی یک دختر در افغانستان درد نکشیده است؛ از آن دردهایی که فقط با سکوت می‌توان تعریف‌شان کرد. دردی که هیچ‌کس به آن اهمیتی نمی‌دهد. این ما هستیم که حق هیچ چیزی را نداریم، حتی یک زندگی… بیشتر

قلبم شکست؛ اما من نشکستم

امروز نیز روزی بود که دلم خون شد. برایم عادت شده که هر چند روز بعد جگرخون شوم. گویا همه‌ی دنیا دست به دست هم داده تا دختران را زجر دهد. این تنها مشکل من که دختر هستم نیست، بلکه… بیشتر

رها کردن آسان نبود

او از همان سال‌های کودکی، زمانی که هنوز دانش‌آموز صنف سوم مکتب بود، به‌جای بازی و سرگرمی، پا به کارگاه خیاطی گذاشت. پدرش که در یک مکتب کار می‌کرد، به‌تنهایی توان تأمین هزینه‌های خانواده را نداشت. به همین دلیل، دست… بیشتر

در آغوش کتاب

در یک روز گرم و آفتابی، در خانه‌ نشسته بودم و مشغول خواندن کتابی بودم؛ کتابی که مرا برای عشق ورزیدن و احترام گذاشتن به خودم مشتاق‌تر کرد، کتابی به نام «عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست». ما دختران در… بیشتر

خودت را پیدا کن

بعضی وقت‌ها در زندگی نمی‌توانیم تصمیم درست بگیریم. در میان هیاهوی دنیا، آن‌قدر به صداهای اطراف گوش می‌دهیم که صدای قلب و عقل خود را فراموش می‌کنیم. گاهی به جای آنکه از خود بپرسیم چه چیزی برای ما درست است،… بیشتر
میدیا \ جوانان