ای‌کاش دختر به دنیا نمی‌آمدم…

وقتی کوچک بودم، مرا «ریزه‌گک» خانه صدا می‌زدند و من هم از این نام خسته شده بودم و هر روز آرزوی بزرگ شدن را می‌کردم. هر روزی که می‌گذشت، قدم را اندازه می‌کردم تا ببینم چقدر بزرگ شده‌ام؛ همین‌طور سال‌ها… بیشتر

آن سوی دیوارهای محدودیت

روزِ چهارشنبه، روزی بود که موفق به یک سفر شدیم… امروز با صدای پدرم از خواب بیدار شدم و نمازم را ادا کردم. برای مکتب رفتن آماده شدم. در راه با خودم گفت‌وگو می‌کردم و در این فکر بودم که… بیشتر

کسی از ما نپرسید، چه می‌خواهید…

ماه‌گل در خانواده‌ای زندگی می‌کرد که برای رویاهای یک دختر جایی نداشت؛ خانواده‌ای که در آن، دختر بیشتر از آن‌که انسانی با آرزوها، خواسته‌ها و انتخاب‌های خودش باشد، کسی بود که باید روزی به خانه‌ی شوهر می‌رفت و وظایفش را… بیشتر

زندگیِ ما

بسیاری از ما در طولِ زندگی، بارها شاهدِ موفقیت و درخششِ انسان‌های بزرگ بوده‌ایم. وقتی کسی را در اوج می‌بینیم، وقتی به دستاوردهای بزرگِ یک نفر نگاه می‌کنیم، یا زمانی که می‌بینیم شخصی در کار و زندگیِ خود به یک… بیشتر

آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم

آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم و نخواهم کرد؛ روزی که آرزوهایم به یک‌بارگی تغییر کرد. حتی تصور کردنش هم سخت بود. «۱۵ آگست» برای یک دختر در افغانستان گفتنش آسان نیست؛ روزهایی بودند که در صنف صدای ورق خوردنِ… بیشتر
میدیا \ جوانان