آیا کسی میداند آنها کجا هستند؟
آیا کسی خبر دارد در چه شرایطی زندگی میکنند؟
آیا آنها جایی برای خوابیدن و غذایی برای خوردن دارند؟
هر باری که از کنارِ مکتب یا کورسی میگذرم، ناخودآگاه نگاهم به دروازهی آن میماند تا شاید دختری با کتاب در دست از آن در بیرون بیاید؛ از دروازهای که مثلِ یک مادرِ تنهایی است که هر روز چشم به راهِ دخترانی است که نمیداند دیگر میتواند ببیندشان یا نه. همان لحظه گلویم سنگین میشود، قسمی که کلمات هم جرئتِ بیرون آمدن را ندارند و اشکهایم مثلِ بارانی که پشتِ ابر مانده است، پایین میآید.
برای دختری که روزی با قلبی ناامید، اما با کتابهایی در دست و رویاهایی در دل از خانه بیرون شد؛ دختری که نمیدانست آیا دوباره به آن خانه برمیگردد یا نه و فکر نمیکرد اتاقش خالی بماند؛ اتاقی که هنوز هم کتابها و لباسهایش منتظرش هستند.
نمیدانم چرا هیچکس جوابِ روشنی ندارد و همه چیز در سکوت گم میشود. نمیدانم جانِ یک دختر آنقدر بیارزش است که گم شدنش فقط چند روز خبر باشد و بعد فراموش شود؟
هر باری که خبرِ دستگیر شدنِ دختران را میشنوم، احساس میکنم چیزی دورِ گلویم حلقه میزند و اجازهی نفس کشیدن را از من میگیرد و شهر برایم به یک قفسِ بزرگ تبدیل میشود؛ قفسی که در آن رویاهای دختران یکییکی بالهایشان را از دست میدهند. آنگاه اولین چیزی که به یادم میآید زندان نیست، مادری است که به جای خبرِ موفقیت و کامیابیِ دخترش، پیامِ دستگیریاش را میشنود.
همه چیز در شهر مثلِ همیشه جریان دارد؛ مردم میخندند، موترها رفتآمد میکنند، دوکانها باز هستند… اما مادری هنوز هم هر باری که کسی دروازه را میزند، دوباره امید مثلِ یک نور در دلش روشن میشود و چشمش به در میماند تا شاید دخترش برگشته باشد؛ اما پشتِ آن دروازه فقط سکوت است.
امروز آنها را بردند؛ دخترانی که فقط میخواستند درس بخوانند. اما شاید فردا نوبتِ من باشد، شاید نوبتِ خواهرم، یا شاید نوبتِ هر دختری که میخواهد زندگی کند.
اما هیچ پدری، مادری و جامعهای این را تضمین نمیکند که فردا نوبتِ من نیست، فردا نوبتِ خواهرم نیست و فردا نوبتِ هیچ دختری نیست.
من نمیخواهم به این ترس عادت کنم. نمیخواهم این روزها دیگر تکرار شود که گم شدنِ یک دختر فقط چند روز خبر باشد و نمیخواهم به این باور برسیم که انسانها اینقدر بیارزش شدهاند.
خواهرانم کجا هستند؟
این تنها سوالِ من نیست؛ این سوال در چشمِ اشکآلودِ مادری دیده میشود که هنوز چشمانتظارِ دخترش است، در سکوتِ پدری که هر روز به دنبالِ یک نشانی از فرزندش میگردد و در نگاهِ برادری که نمیداند با اینهمه درد چطور سرش را بالا بگیرد.
درد فقط نبودن نیست؛ درد این است که وقتی خواهرانم را به جرمِ بیحجابی میبرند، همهی مردم سکوت میکنند. میترسم از روزی که سکوت جایِ انسانیت و همدردی را بگیرد و دردِ اصلی این است که جامعه کمکم به این درد عادت میکند و در آن لحظه فقط یک خانواده آسیب نمیبیند، بلکه انسانیت از بین میرود.
خواهرانم را کجا بردید؟ این سوال تا هنوز بیجواب مانده است…
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه