قرار بود فارغ شویم، نه فراموش!

ما قرار بود روزی آخرین درس مکتب را بخوانیم، آخرین کتاب را در آغوش بگیریم، لباس فراغت تن‌ ما باشد و با لبخند بر لبان‌ از دروازه‌ی مکتب بیرون شویم. ما قرار بود روزی فارغ شویم، نه این‌که فراموش شویم…!… بیشتر

فقط می‌خواهم از این کابوس بیدار شوم

می‌خواهم وقتی بیدار شدم، دیگر همه‌چیز فقط یک خواب بوده باشد؛ یک کابوسِ وحشتناک… یک کابوسی که پنج سال را در برگرفته است. می‌خواهم وقتی بیدار شدم، من همان دختری باشم که آزادانه به مکتب می‌رود؛ حرفی از طالب نیست…… بیشتر

دختر وسیله نیست که او را بفروشید!

زمان در گذر بود و حرف‌های‌شان بی‌انتها… در میانِ داستانی که گفت‌وگو می‌کردند، یکی از جملات‌شان قلبم را پاره‌پاره کرد: «دخترِ اولش را ۷۰ هزار و دخترِ دومش را ۶۰ هزار به خواستگارهایش داده بود؛ اما دخترِ سومش را می‌خواهد… بیشتر

آهوی گریزپا

راستش را بگویم؛ این روزها به آهوی گریزپا تشبیه می‌شوم، شناخته می‌شوم و خطاب می‌شوم. می‌دانید چرا؟ همه می‌گویند چشمانم زیباست؛ چشمانی سیاه، کشیده و اما با رازی نهفته. آنان چشمانم را به چشم‌های یک آهو تشبیه کرده‌اند و خودم… بیشتر

امسال، سال آخر مکتبم است

در این پنج سال من مکتب می‌خواندم و صنفِ ششم را دارم تمام می‌کنم. دختری هستم در صنف ششمِ یک مکتب دولتی و با تمام وجود درس می‌خوانم. امروز در صنف، استاد مضمون دری بود و از آرزوهای خود به… بیشتر
میدیا \ جوانان