تنها حرف پدرم به من: تسلیم نشو!

روایت تلخ یک رویا؛ هدیه ناز و کتاب‌هایی که هنوز در آغوش دارد. پنج سال گذشته است؛ پنج سال از روزی که زندگی بسیاری از دختران افغانستان ناگهان رنگ دیگری گرفت. روزی که دروازه‌های مکتب برای هزاران دختر بسته شد… بیشتر

ذهن ما باز و هنوز فعال است

نمی‌گذارند ما نفس بکشیم. با گلویی که به خش‌خش افتاده و دیگر نای ادامه دادن ندارد، روزهای‌ خود را می‌گذرانیم. هر موقع که اندکی احساس راحتی می‌کنیم، به ما شوک بزرگی وارد می‌کنند و قدرت‌نمایی می‌کنند؛ مثل این است که… بیشتر

خواستن و نتوانستن؛ گردابی در «غروب پروانه»

گاهی فکر می‌کنم خوشبختی شاید همین باشد: اینکه یک نفر را دوست داشته باشی و آن آدم، کتاب را درست به اندازه‌ی تو دوست داشته باشد. اینکه یک عصر جایی آرام بنشینید، هر کدام کتابی را باز کنید و بعد… بیشتر

بامیان؛ جایی که با دلم شناختم

محبوب من! آدم چقدر می‌تواند خوشبخت باشد که در بامیان زندگی کند؛ صبح را با هوای سرد و روشنش آغاز کند، از زرگران بگذرد، کوچه‌های خاموش و خاکی‌اش را قدم بزند و بی‌آن‌که عجله‌ای داشته باشد، خودش را تا حومه‌های… بیشتر

قبل از دختر بودن

«قبل از دختر بودن» جمله‌ای عجیب است. شاید در نگاه اول یک عبارت ساده به نظر برسد؛ اما اگر به آن دقت کنیم، متوجه می‌شویم که به اندازه‌ی یک جهان معنا و سخن پشت آن نهفته است. دختران قبل از… بیشتر
میدیا \ جوانان