از کادر زندگی

بعضی روزها آدم نه دلش می‌خواهد کسی را ببیند و نه طاقت تنها ماندن دارد؛ انگار میان دوراهی گیر کرده باشد، مثل موتری که نه می‌رسد و نه برمی‌گردد. مدت‌ها فکر می‌کردم این حس را فقط من دارم، تا اینکه… بیشتر

آفتابِ پنهان در پشت ابرها

دلم به درد می‌آید وقتی به ما می‌گویند اجازه‌ی مکتب رفتن ندارید. حالا سه سال است که از صنف ششم فارغ شده‌ام. با خودم می‌گویم اگر درس می‌خواندم و پیش می‌رفتم، امسال صنف نهم بودم. این غم، دلم را به… بیشتر

آنجا که آرزوها بی‌صدا دفن می‌شوند

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که صدای اذان در کوچه پیچید. دختری از خواب بیدار شد؛ اما برخلاف سال‌های گذشته، دیگر عجله‌ای برای آماده شدن و رفتن به مکتب نداشت. یونیفورم آبی‌رنگش سال‌ها و ماه‌ها بود که در گوشه‌ای… بیشتر

نسل فراموش‌شده

امروز من نه می‌توانم صدا بلند کنم، نه می‌توانم سینه سپر کرده و از حقم دفاع کنم. نه سلاحی برای جنگیدن دارم و نه پشتوانه‌ای. من و امثال من مانند غذایی میان گرگ‌های گرسنه، در بیابانی بی‌انتها و بدون هیچ… بیشتر

رویاهایی که سر سفره‌ی عقد دفن شدند

باد آرامی می‌وزید. شهناز، دختری چهارده‌ساله، با پنسیل کوچکش در حال نوشتن انشایی با این موضوع بود: «وقتی بزرگ شدم می‌خواهم چه‌کاره شوم؟» با چشمانی براق و ذهنی پر از رویا نوشت: «می‌خواهم داکتر شوم. می‌خواهم مادربزرگم را درمان کنم.… بیشتر
میدیا \ جوانان