من هم حق دارم

صبح هنوز به‌طور کامل از راه نرسیده بود و رنگ آسمان آبیِ کم‌رنگ به خود گرفته بود؛ چیزی میان سیاهی و روشنایی. صدای اذان با آواز پرنده‌ها درهم آمیخته بود و مردم را به یک آغاز جدید فرا می‌خواند. شهر… بیشتر

کاش عدالت مرز نداشت

گاهی از خودم می‌پرسم آیا اشکی که یک زن در افغانستان برای بیان دردهایش می‌ریزد با اشک زنی در گوشه‌ی دیگری از جهان تفاوت دارد؟ مگر درد، زبان و ملیت می‌شناسد؟ مگر مکان می‌تواند تعیین کند کدام دردها شنیده شود… بیشتر

قدر لحظه‌ها را بدانیم

گاهی زندگی آن‌قدر سریع می‌گذرد که فرصت نمی‌کنیم به اطراف خود نگاه کنیم. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شوند و ما آن‌قدر سرگرم رسیدن به فردا هستیم که فراموش می‌کنیم امروز نیز روزی بود که آرزو داشتیم آن را… بیشتر

دریغ از یک خوشی ساده

امروز وقتی سوار ریکشا شدم و ریکشا حرکت کرد، دو پسربچه که شاید نه یا ده ساله بودند، از پشت ریکشا محکم گرفتند و با ما هم‌مسیر شدند. من و دیگر سرنشینان خواستیم بگوییم: «پایین شوید، وگرنه می‌افتید!» ولی نگفتیم.… بیشتر

رخصتی تابستانی

این کلمه برای من دختری در افغانستان خیلی آشنا به نظر می‌رسد. واقعاً زندگی کردن خیلی سخت و دشوار شده است؛ در جایی زندگی می‌کنی که هیچ چیز خوب نمی‌گذرد. روزها و ثانیه‌ها همه تکراری‌اند. روز می‌شود، شب می‌شود و… بیشتر
میدیا \ جوانان