گاهی پدرها و مادرها اشتباه می‌کنند…!

در زمان‌های گذشته در افغانستان، وقتی پدرم مادرم را گرفت، به دلیل خواست خودش نبود، او به خاطر فشار فامیل مادرم را گرفت؛ اما در واقع مادر ناتنی‌ام را دوست داشت. وقتی مادرم با پدرم ازدواج کرد و ما به… بیشتر

شوق رسیدن به آرزوهایم، از خستگی‌هایم می‌کاهد

روزهای خیلی خوبی بود؛ همان روزهایی که آسمان لبخند می‌زد، آفتاب با لطافت بیشتری می‌درخشید، ماه در آسمان تاریک شب می‌تابید و همه‌ی طبیعت شاد بود. در همان روزها دخترانی کوچک و بزرگ به امید درس خواندن و ادامه دادن… بیشتر

دختر است دیگر…!

خورشید آخرین پرتوهایش را بر زمین می‌پاشید و آسمان جامه‌ای از رنگ‌های نارنجی و سرخ به تن کرده بود. پرنده‌ها به لانه‌های‌شان برمی‌گشتند و شهر آرام‌آرام خود را برای شب آماده می‌کرد. در میان آن‌همه زیبایی، من با دلی پر… بیشتر

به جهان خیلی خوب فکر می‌کنم

صبح زود وقتی پنجره‌ی اتاقم را باز کردم، نور درخشان خورشید بر رویم لبخند زد. درخشش خورشید دست نوازشش را بر سر همه چیز کشیده بود: سبزه‌زارها، درختان، خانه‌های بزرگ و خانه‌های کوچک. تا چشم کار می‌کرد همه جا روشن… بیشتر

این روزهای سیاه هم می‌گذرد

گاه‌ناگاهی که از پیش مکتب ما می‌گذریم، درست است که خود ما از آنجا عبور می‌کنیم، اما نگاهی که به چهار طرف آن می‌اندازم و دلی که نمی‌خواهد از آنجا عبور کند، در همان‌جا باقی می‌ماند. به یاد روزهایی می‌افتم… بیشتر
میدیا \ جوانان