بدون سلاح در میدان جنگ مانده‌ام…

روزهایم می‌گذرد. هر روز بیست‌وچهار ساعت، یک هزار و چهارصد و چهل دقیقه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه است و من پنج سال از عمرم را که هر سال ۳۶۵ روز است، قربانی داده‌ام. چه روزهایی از… بیشتر

این کابوس کی تمام خواهد شد؟

شاید این پنج سال فقط یک کابوس باشد؛ کابوسی طولانی که شاید همین حالا یا چند لحظه‌ی دیگر تمام شود و من از خواب بیدار شوم، لباس مکتبم را بپوشم، کتاب‌هایم را بردارم و دوباره آماده‌ی رفتن به مکتب شوم.… بیشتر

وقتی کتابچه‌های سفید منتظر می‌مانند

گاهی یک کتابچه‌ی سفید، بیشتر از آنچه تصور می‌کنیم حرف برای گفتن دارد؛ صفحه‌هایی که قرار بود با واژه‌های یک دختر پر شوند: با درس، رویا، پرسش و امید. اما گاهی همین صفحه‌ها مدت‌ها سفید می‌مانند، نه به این دلیل… بیشتر

من، صدای مادرم هستم

سال‌هاست که در افغانستان غربت و بی‌کسی وجود دارد و یکی از غریب‌مانده‌ها مادرم بوده است؛ غریبِ علم. وقتی مادرم کوچک بود، هیچ مکتبی برایش وجود نداشت که او را درس دهد. مادرم در اطراف و روستا زندگی می‌کرد و… بیشتر

سکوت؛ برایم نشانه‌ی رضایت نیست!

همیشه می‌گویند: «سکوت علامت رضایت است»؛ اما من با تمام وجودم باور دارم که این جمله همیشه درست نیست. گاهی سکوت، بلندترین فریادی است که هیچ‌کس آن را نمی‌شنود. من سکوت کرده‌ام، نه چون راضی بودم، بلکه چون نمی‌توانستم از… بیشتر
میدیا \ جوانان