پرسید: «زن چیست؟ زن کیست؟ دستکم نشانش چیست؟» گفتم: «زن، عشق است، مهر است و آرامش.» گفت: «پس حالا که همه راهِ فرار را برگزیدهاند، زن میماند پای معشوقش؟» گفتم: «آری. مگر مادر بیفرزند جایی میرود؟ مگر خدا بندهاش را رها میکند؟»
همه به تمسخر میپرسند: «زن مگر چیست؟» راستش، جوابی برایشان ندارم؛ نه از آن رو که پاسخ را نمیدانم، بلکه چون آنان که این پرسش را میپرسند، خود تمامِ عمر در آغوشِ یک زن بزرگ شدهاند. نخستین تپشهای آرامش را روی سینهی یک زن شنیدهاند، با لالاییِ یک زن خوابیدهاند، دست در دستِ یک زن راه رفتن آموختهاند و با دعای یک زن قد کشیدهاند. گل را دیدهاند، پروانه را شناختهاند، بهار را نفس کشیدهاند؛ اما هنوز نمیدانند زن چیست. زن را نمیتوان در واژهها تعریف کرد، همانگونه که نمیتوان عطر را در مشت نگه داشت یا طلوعِ خورشید را برای نابینایی که چشم بستن را انتخاب کرده است، توضیح داد.
برای یک لحظه خانهات را بدونِ مادرت تصور کن: آیا هنوز بوی نانِ گرمی را حس میکنی که تمامِ خستگیِ روز را از تنت بیرون میبرد؟ وقتی لنگهی دیگرِ جورابت را پیدا نمیکنی، نامِ چه کسی بیاختیار از دهانت بیرون میآید؟ وقتی تب میکنی، وقتی زمین میخوری، وقتی دنیا روی سرت خراب میشود، چه کسی اولین کسی است که صدایش میزنی؟ وقتی شکست میخوری، سرت را روی شانهی چه کسی میگذاری؟ وقتی پیروز میشوی، لبخندِ چه کسی برایت از هر جایزهای ارزشمندتر است؟ اگر روزی تمامِ دنیا پشتش را به تو کند، هنوز یک نفر هست که در را برایت باز بگذارد؛ او همان زنی است که هنوز نمیدانی کیست. عجیب نیست؟ سالها در کنارِ زن زندگی میکنید، از عشقش نفس میکشید، از صبرش بزرگ میشوید، از دعایش جان میگیرید، اما هنوز با تمسخر میپرسید: «زن چیست؟»
حالا بگو ببینم… عشق چیست؟ آیا عشق یعنی جنگ؟ یعنی تصرفِ خاکِ همسایه؟ یعنی ساختنِ سلاحی تازه تا انسانهای بیشتری کشته شوند؟ یعنی موشکی که سقفِ خانهای را بر سرِ کودکی فرود میآورد؟ یعنی مادری که تمامِ شب کنارِ پیکرِ بیجانِ فرزندش مینشیند و هنوز امید دارد پلکهایش باز شوند؟ یا شاید عشق از نگاهِ تو یعنی دختری که آرزوهایش را زندهبهگور میکنی؟ یعنی پسری که آیندهاش را از او میگیری؟ یعنی نوزادی که هنوز دنیا را ندیده، اما سهمش از زندگی فقط صدای انفجار است؟ اگر اینها عشقاند، پس نفرت دیگر چیست؟
نه… تو عشق را نمیشناسی. اگر میشناختی، هیچ مادری داغِ فرزند نمیدید. اگر میشناختی، هیچ دختری از درس خواندن محروم نمیشد. اگر میشناختی، هیچ زنی به جرمِ زن بودن تحقیر نمیشد. اگر میشناختی، هیچ مردی مردانگی را در شکستنِ دلِ یک زن جستوجو نمیکرد. تو هنوز عشق را نشناختهای، همانگونه که هنوز زن را نشناختهای. زن را فقط در چهرهاش دیدهای، نه در شبهایی که تا صبح بیدار مانده است. فقط در صدایش شنیدهای، نه در بغضهایی که بیصدا قورت داده است. فقط در لبخندش دیدهای، نه در اشکهایی که دور از چشمِ دیگران ریخته است. زن را فقط وقتی دیدهای که برایت چای آورده است، نه وقتی که تمامِ رؤیاهایش را کنار گذاشته تا رؤیاهای تو زنده بمانند.
راستش… زن را نمیتوان شناخت، مگر آنکه روزی بتوانی به اندازهی او دوست بداری؛ بیچشمداشت، بیمنت و بیآنکه هر بار از خودت بپرسی: «در عوضش چه نصیبِ من میشود؟» آن روز، شاید دیگر نپرسی زن کیست. آن روز، خواهی فهمید که زن، تعریف نمیشود؛ زن، زندگی میشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه