من کودکم؛ از من بشنوید!

من کودکم. هنوز دست‌هایم کوچک است. وقتی قلم را در دست می‌گیرم، خوشحال می‌شوم که می‌توانم چیزی بنویسم. من دوست دارم صبح‌ها با لبخند و خیالی آرام از خواب بیدار شوم، لباس مکتبم را بپوشم و به طرف مکتب بروم.… بیشتر

پشیمانی

صبح زود بود؛ طوری که هنوز درخشش آفتاب به چشم نمی‌رسید و کوچه‌های خاموش و تاریک هنوز روشن نشده بودند. از خواب بیدار شدم و نگاهی به ساعت انداختم؛ دیدم دقایق به سرعت می‌گذشتند، اما تا ساعتِ کورسم زمان زیادی… بیشتر

سکوتی که هزاران حرف داشت!

می‌خواهم از جایی بنویسم که در خاکش رشد کرده‌ام، در هوایش نفس کشیده‌ام و هویتم در آن شکل گرفته است؛ از کشورم، جایی که روزی آزادی‌ام در میان واژه‌ی «سکوت» پنهان شد. قبل از اینکه طالبان بر افغانستان حاکم شوند،… بیشتر

برای فردای بهتر، می‌جنگم!

من همان دخترم که میان هزاران ناامیدی ایستاده، اشک‌هایش را پنهان کرده و با قلبی زخمی، هنوز هم امید دارد و به دنبال ساختن آینده‌ای بهتر برای فردا می‌جنگد؛ زیرا می‌دانم که امید، تنها چیزی است که انسان را زنده… بیشتر

وقتی دردهای پنهان زندگی عادی را مختل می‌کند!

همیشه وقتی کسی از افسردگی صحبت می‌کرد، در ذهنم تصور می‌کردم افسردگی وجود ندارد و این تنها یک طرز فکر نادرست است. گاهی حتی به کسانی که می‌گفتند افسردگی گرفته‌اند می‌خندیدم؛ چون نمی‌دانستم در پشت این واژه چه رنجی پنهان… بیشتر
میدیا \ جوانان