یک روز بعد از مرگم…!

گاهی فکر می‌کنم مرگ آن‌قدرها هم ترسناک نیست؛ شاید ترسناک‌تر از مرگ، روزی باشد که آخرین نفر، آخرین‌بار نامت را زیر لب زمزمه کند و بعد دنیا بی‌هیچ نشانی از تو به راهش ادامه بدهد. این فکر بیشتر شب‌ها به… بیشتر

نسل مبارز در حسرت یک لبخند

اگر روزی از من بپرسند تو کیستی و اهل کجایی، برایش پاسخ خواهم داد: من دختری‌ام زاده‌ی خاکی به نام افغانستان؛ کشوری که دختر بودن در آن شجاعت می‌خواهد و زن بودن قهرمانی بزرگی است. اینجا قصه و روایت زنان… بیشتر

مکتبی که فقط یک خاطره شد

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر روزی دوباره به گذشته برگردم، اولین جایی که دوست دارم ببینم مکتبم است؛ همان جایی که روزهای زیادی از زندگی‌ام را در آن گذراندم، جایی که خندیدم، درس خواندم، با دوستانم خاطره ساختم و… بیشتر

سرنوشت آدمی را جغرافیا رقم می‌زند

با گریه می‌گفت: «کاش دختر نبودم، کاش در سرزمین دیگری به دنیا می‌آمدم.» آن موقع کودک بودم و همه‌ی گریه کردن‌ها و گفتن‌هایم برای این بود که کسی به من اجازه نمی‌داد تا در کوچه بازی کنم و پارکی هم… بیشتر

در نهایت، زندگی به سازِ من می‌رقصد

همه‌چیز از پنج سال پیش آغاز شد؛ زمانی که دختری ده‌ساله بودم و طالبان وارد افغانستان شدند. آن زمان در صنف چهارم درس می‌خواندم. دانش‌آموزی بااستعداد بودم و امتحان‌های پایان سال را با کسب جایگاه نخست به پایان رساندم. آن… بیشتر
میدیا \ جوانان