حرف‌های ناگفته‌ی آسمان

نزدیکِ غروبِ آفتاب بود و هوا ابری، گویا آسمان می‌خواست حرف‌های ناگفته‌اش را آرام‌آرام بر زمین بریزد. دخترک از خانه بیرون شد. چادری شبیه به رنگِ سرخ، اما نه کاملاً سرخ، بر سر داشت و پیراهنی به رنگِ مخملی بر… بیشتر

چشمم پشتِ دروازه‌ی دانشگاه کابل

دقیقاً زمانی که می‌خواستم آمادگیِ کانکور بخوانم و با بهترین نمره داخلِ دانشگاه کابل شوم، قلمم را شکستند و دروازه‌ی دانشگاه‌ها به روی دختران بسته شد. همه‌ی کسانی که آرزوی رفتن به دانشگاه را داشتند، فکر کردند که شاید دیگر… بیشتر

آینده‌ای که خودم می‌سازم

وقتی به آینده فکر می‌کنم، احساس‌های متفاوتی به سراغم می‌آید. گاهی هیجان‌زده می‌شوم و گاهی نگران؛ اما یک چیز را همیشه با اطمینان می‌دانم و آن این است که نمی‌خواهم منتظر بمانم تا کسی آینده‌ام را برایم بسازد. من می‌خواهم… بیشتر

او هنوز در قندوز زندگی می‌کند

«دخترم، این خربوزه‌ها مثل خربوزه‌های قندوز شیرین نمی‌شوند.» این را گفت و تکه‌ای از خربوزه‌ای را که از دکان خریده بود، دوباره داخلِ بشقاب گذاشت. نگاهش اما دیگر در آن آشپزخانه‌ی کوچک نبود؛ سال‌ها از آنجا دور شده بود و… بیشتر

نامه‌ای برای دخترانِ دور از وطن

نامه‌ام برسد به دستِ دخترانی که مهاجرت را به قیمتِ جان‌شان پذیرفتند؛ اما آن سوی مرز برای آموزش و تحصیل تلاش می‌کنند. سلامی درخشان‌تر از آفتاب تقدیم‌تان باد خواهران خوبم! دلم به وسعتِ آسمان برای‌تان تنگ شده است. وطن‌تان، افغانستان،… بیشتر
میدیا \ جوانان