وقتی آرزوها پشت درهای بسته می‌مانند

من دختری از افغانستان هستم؛ سرزمینی که در کنار زیبایی‌هایش، سال‌هاست دردهای زیادی را تجربه کرده است. وقتی به دختران این سرزمین نگاه می‌کنم، چهره‌هایی را می‌بینم که پر از آرزو هستند؛ آرزوهایی که گاهی پشت دیوارهای محدودیت پنهان مانده‌اند.… بیشتر

موهایش زیبا بود؛ اما زخمی مثل پرچم افغانستان

آن روز باد آرامی می‌وزید، نه آن‌قدر شدید که آدم را بترساند و نه آن‌قدر آرام که احساسش نکنی. فقط می‌وزید و موهای دختر را با خودش به هر طرف می‌برد. او کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه… بیشتر

رویای رهبر شدن و واقعیت زندگی ما

من در کودکی بسیار منتظر این بودم که زودتر بزرگ شوم و می‌خواستم یک رهبر عالی در جامعه باشم؛ اما حالا از آرزوی چندین سال پیشم بسیار پشیمانم، از اینکه اصلا چرا چنین آرزویی می‌کردم. خیلی خسته‌ام از اینکه می‌خواستم… بیشتر

از امتحان انگلیسی تا امتحان زندگی

شب امتحان بود و من هیجان‌زده و بی‌حوصله منتظر صبح بودم که امتحان فرا برسد؛ چون انگلیسی را زیاد دوست دارم و کلماتش را دانه‌به‌دانه حفظ بودم. من با دقیقه‌شماری کارهایم را انجام می‌دادم. کارم که تمام می‌شد، یک‌بار کتابم… بیشتر

وسوسه‌ی امید

این روزها میان دوراهی عجیبی مانده‌ام؛ دوراهیِ که گزینه‌هایش برای انتخاب، هر یک از دیگری بدتر است و من مانده‌ام کدام‌یک را انتخاب کنم. مثلاً گاهی به خودم می‌گویم بروم لب پشت‌بام یک آپارتمان بلند بایستم و خودم را به… بیشتر
میدیا \ جوانان