حرفهای ناگفتهی آسمان
نزدیکِ غروبِ آفتاب بود و هوا ابری، گویا آسمان میخواست حرفهای ناگفتهاش را آرامآرام بر زمین بریزد. دخترک از خانه بیرون شد. چادری شبیه به رنگِ سرخ، اما نه کاملاً سرخ، بر سر داشت و پیراهنی به رنگِ مخملی بر…
بیشتر