بایدها و شایدهای راهِ من

میان هزاران راهِ نیمه‌روشن گیر کرده‌ام؛ همان راه‌هایی که نمی‌شناسم و نمی‌دانم به کجا ختم می‌شوند. شاید پایان خوبی داشته باشند و شاید هم مرا بی‌صدا و بی‌رد در دل خود حل کنند، درست مثل قطره‌ای که در دریای بی‌انتها… بیشتر

دنیای گم‌شده‌ی من

این‌که انسان از زند‌گی بیرون شود او را آگاه نمی‌سازد، بلکه در دل زندگی فرو رفتن است که انسان را می‌سازد. من نیز در میان موج‌های زندگی گاهی افتاده‌ام و گاهی برخاسته‌ام، و هنوز در جست‌وجوی دنیای گمشدهٔ خودم هستم.… بیشتر

جماعتی «کور» و «کر»

در گذر از شهری، با انبوهی از مردم کور و کر رو‌به‌رو شدم. همه برایم تعجب‌آور بودند؛ جمعیتی به این بزرگی چطور می‌تواند همگی‌شان ناشنوا و نابینا باشند؟ برایم سوال خلق شد که این‌ها زندگی‌شان را چگونه سپری می‌کنند و… بیشتر

تلخ‌ترین و بدترین روز زندگی‌ام

روز جمعه بود. دلم شوری عجیب داشت؛ حتی خودم هم نمی‌دانم چرا این‌گونه شده بودم. خواستم خودم را مشغول کنم. کتابی برداشتم و شروع به خواندن کردم. مدتی نگذشت که مادرم صدایم کرد و از من خواست به بازار بروم… بیشتر

تجاوز در امن‌ترین پناه‌گاه

اولین بار چهارده سالم بود. درست در شروع بلوغ قرار داشتم و اندام‌های بدنم رو به برجسته شدن بود که نگاه سنگین و معنادارش را حس کردم. آن نگاه و آن لحظه را خوب به خاطر دارم؛ عصر روز جمعه… بیشتر
میدیا \ جوانان