بغضی که در وسط نوشتن حاکم می‌شود

هوای خوبی بود؛ باد شروع به وزیدن کرده بود و برگ‌های درختانِ چنار در هوای زیبا می‌رقصیدند. هوا چنان خوشایند بود که انگار داد می‌زد حالا وقتِ نوشتن است. در صنف، آزادنویسی داشتیم و دختران در سکوتی که حکم‌فرما بود… بیشتر

اگر راهِ دیگری باشد چه؟

در شهری دور، میان کوچه‌هایی که صبح‌ها با صدای رفت‌وآمدِ مردم بیدار می‌شد و شب‌ها آرام‌آرام در سکوت فرو می‌رفت، دختری زندگی می‌کرد که همیشه چیزی در دلش داشت؛ چیزی شبیه یک رویای بزرگ که هنوز نامِ مشخصی برایش پیدا… بیشتر

کاش بعضی خاطره‌ها را بتوان فراموش کرد!

«هیچ‌کس در مکتب نماند. سریع کتاب‌های‌تان را جمع کنید و مستقیم خانه بروید. طالبان نزدیک کابل است و به‌زودی تصرف خواهد کرد.» تنِ صدایش تغییر کرده بود؛ ترس و وحشت را می‌شد از صدایش فهمید. کنده‌کنده حرف می‌زد. نمی‌دانم چشمانش… بیشتر

سه روزی که فکر کردم آینده‌ام مرده است

در افغانستان، آدم همیشه منتظر خبرهای بد است. انگار از کودکی به ما یاد داده‌اند که اگر در زدند، شاید خبر خوش نباشد، اگر تلفن زنگ خورد، شاید کسی رفته باشد، اگر صبح از خواب بیدار شدی، شاید امروز هم… بیشتر

زن ناقص‌العقل است یا عقل تو ناقص؟

مردمانی که کلمه‌ی «ناقص‌العقل» را صفتی برای زن می‌دانند، آیا خود عقلِ مکملی دارند؟ بارها و بارها مردانی بودند که دلیلِ کم بودنِ حضور زنان در مقامات را به پای کمیِ عقل‌شان گذاشتند؛ دنیای زنانه‌ی آن‌ها را پوچ دانسته و… بیشتر
میدیا \ جوانان