من از زندگی جا مانده‌ام…

در افغانستان، جغرافیایی دور، دخترها خیلی زودتر از آن‌که خواندن و نوشتن را یاد بگیرند، یاد می‌گیرند چگونه احساسات‌شان را پنهان کنند. انگار از همان کودکی کسی در گوش‌شان زمزمه می‌کند که اینجا حتی چهره هم باید مطابق میل دیگران… بیشتر

روایت من از آزار خیابانی

از همان روزی روایت می‌کنم که با خنده بر لب‌هایم آغاز کردم. اول صبح خوشحال بودم؛ اما بعدازظهر در حال رفتن به کورس، خاطره‌ای آزاردهنده داشتم. هوای سوزان تابستان برایم خوشایند نبود و از شدت گرما توان راه رفتن نداشتم،… بیشتر

روایت چهار رویا

در ظاهر، فقط یک تغییر نظام و تغییر حکومت بود. شاید برای بعضی‌ها همین‌قدر ساده به نظر می‌رسید؛ اما امان از ضربه‌هایی که بر زنان و دختران وارد شد، ضربه‌هایی که زندگی بسیاری را ویران کرد و حتی آرزوهایشان را… بیشتر

درد دوری، کمرِ پدر را شکست

سلام برادر عزیزم! حالت چطور است؟ شنیدم که امروز صبح به طرف مرز ترکیه حرکت کردی. دلم برایت یک ذره شده است؛ فقط کافی است صدایت را بشنوم تا اشک‌هایم بی‌اختیار بریزند. مدت یک هفته می‌شود که مادر ماتم سر… بیشتر

چرا هر بار او محکوم می‌شد؟

وقتی برای اولین بار مادر شد، همه منتظر بودند نوزاد را ببینند. قابله لبخند زد و گفت: «دختر است.» او با تمام خستگی زایمان، دختر کوچکش را در آغوش گرفت و بوسید. برایش مهم نبود دختر است یا پسر، فقط… بیشتر
میدیا \ جوانان