صدایم را در کیفِ مکتبم پنهان کردم

صبح آرام بود. مثل همیشه با صدای اذان از خواب بیدار شدم. هنوز بوی کتاب‌های صنفِ نهم در مشامم بود. مادرم صبحانه را آماده کرده بود و طبق معمول گفت: «زود برو به مکتب، دیر نکنی!» پدرم با نگاهی افتخارآمیز… بیشتر

تله‌‌ی مثبت‌اندیشیِ سمی؛ چرا همیشه شاد بودن، ناممکن است؟

انسان‌ها تاریخ بسیار پرپیچ‌ و خم و در عین حال کوتاهی دارند! نظر به مقاله‌های علمی و پژوهش‌های انجام‌شده، زمین ادوار مختلفی را پشت سر گذاشته که تعداد آن را متغیر دانسته‌اند. ولی آنچه عیان است این است که در… بیشتر

زندگی، آن‌گونه که من فهمیدم

زندگی چیست؟ خیلی‌ها برای زندگی تعریف‌های قشنگی دارند؛ یکی می‌گوید زندگی عشق است، یکی امید، یکی رنج و یکی هم امتحان. شاید همه درست بگویند، چون هر انسان، زندگی را از زاویه‌ی خودش می‌بیند. اما اگر از من بپرسند زندگی… بیشتر

دختران سرزمینم

سلام! این منم، کسی که در میان تمام ناامیدی‌ها غرق شده است؛ اما هنوز هم در دلم امیدی دارم که مثل چراغی راه مرا در تاریکی‌ها روشن می‌سازد و مرا وادار به ادامه دادن می‌کند. زندگی انسان سراسر پر از… بیشتر

قلمی که معلم شد

شلوغی شهر، خیابان را در آغوش ازدحام بی‌پایان موترها گرفته بود. من بیشتر از همه عجله و استرس داشتم؛ چرا که قرار بود اولین پروژه‌ی صنف نویسندگی‌ ما آغاز شود. زیر لب دعا می‌کردم موترها زودتر حرکت کنند و از… بیشتر
میدیا \ جوانان