دختر در ازای نان

گرسنگی و فقر در شهر میان همه‌ی مردم، به جز سیاست‌مداران، مانند یک ویروسِ ساری پخش گردیده است. مردمِ عادی نانی برای خوردن، کاری برای پول درآوردن و انگیزه‌ای برای زندگی ندارند. اما نمی‌توانند خودشان را بکشند؛ پس مجبورند تا… بیشتر

پدرم؛ قهرمان دور از خانه

نمی‌دانم این نامه را چگونه آغاز کنم؛ با بغضی که در گلویم گیر کرده است یا دلتنگی‌ای که هر شب به سراغم می‌آید. مدت‌هاست که از ما دور هستی؛ نه برای خودت، بلکه برای ما. برای این‌که ما نان خشکی… بیشتر

نام من ادامه‌ی ناتمام مادرم

مادرم همیشه می‌گفت: «دختر، تو مادر خوبی می‌شوی.» هر بار این را می‌گفت، لبخند می‌زدم. آن روزها مادر شدن برای من یعنی عروسکم را روی تکه‌ای پتو بخوابانم، برایش چای خیالی بریزم و وقتی گریه‌اش می‌گیرد، آرام در گوشش لالایی… بیشتر

از سرزمینی که عشق را پنهان می‌کنند

می‌گویند آدم‌ها را با جغرافیای‌شان می‌شود شناخت. اگر این حرف درست باشد، من دختری هستم که در افغانستان به دنیا آمده‌ام؛ جایی که پیش از آن‌که راه رفتن را یاد بگیری، یاد می‌گیری آرام حرف بزنی، کمتر بخندی، کمتر دیده… بیشتر

نامه‌ای از یک دختر افغان

به نام روزهایی که در میان خاطرات ما گم شدند، به نام دخترانی که سال‌های جوانی‌شان با انتظار گذشت و به نام آرزوهایی که هنوز در دل هزاران دختر افغان زنده مانده‌اند. من این نامه را نه از زبان یک… بیشتر
میدیا \ جوانان