«شیشه‌ای» که زندگی او را خاکستر کرد

صدای مادرم به گوشم می‌آمد: «چای بیار!» فهمیدم که مهمان آمده است، اما نمی‌دانستم چه کسی است. چای را آماده کردم و به اتاق بردم. متعجب شدم؛ کاکایم و مادرکلانم را دیدم. نمی‌دانستم چه وقت از ایران آمده‌اند. سلامی کردم… بیشتر

روایت لبخندهای پنهان

زندگی خوب یا بد می‌گذرد؛ سخت‌تر از قبل، اما استوارتر از همیشه. در صنف نشسته بودم و منتظر دوستانم می‌ماندم. از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم؛ برگ‌های سبز درختان بزرگ شده بود و میوه‌ها آماده‌ی خوردن بودند. صدای جیک‌جیک پرندگان… بیشتر

در میان همه‌ی محدودیت‌ها

پدرش چیزی نمی‌گفت؛ اما دختر با تمام وجودش می‌فهمید که کسی در خانه برای او و تمام رویاهایش اهمیت قایل است. شب‌ها وقتی خسته از کار برمی‌گشت، با تمام خستگی به تک‌تک کلمات و صحبت‌های دخترش با دقتِ تمام گوش… بیشتر

عبور از ممنوعیت‌ها هرگز آسان نبود

قلمم به اجبار روی کاغذ حرکت می‌کرد. احساس کردم ساعت‌ها است مشغول خواندن و نوشتن هستم. فرمول‌ها و اعداد جلوی چشمانم به حرکت درآمده بودند و تمرکزم را از دست داده بودم. برای چند دقیقه‌ای چشمان خسته‌ام را بستم و… بیشتر

وقتی نامم در فضای مکتب طنین‌انداز شد

در یک روز گرم تابستانی، آفتاب چنان زیبا می‌درخشید که با نگاهش زمینیان را به وجد آورده بود. گل‌ها انگار دوباره زنده شده بودند و با نفس‌های باد با یکدیگر صحبت می‌کردند. صبح آن روز، زمانی که باد سحرگاهی بی‌محابا… بیشتر
میدیا \ جوانان