درِ مکتب را آرام کوبیدم…!

ساعت هفت صبح بود. هوا کم‌کم گرم می‌شد و من با صورتی که هنوز از خواب سنگین بیدار نشده بود و دست‌ورویی که ناشسته بود، ناگهان به یاد آوردم که درس آکادمی انار رأس ساعت هفت آغاز می‌شود. با دستپاچگی… بیشتر

حسرتِ نشستن روی سفره‌ی خانوادگی

بعضی از دردها صدا ندارند. کسی آن‌ها را نمی‌بیند، اما سال‌ها در قلب انسان زندگی می‌کنند. درد من از کودکی آغاز شد؛ از روزی که فهمیدم در خانه‌ی خود ما، دختر بودن یعنی کمتر دیده شدن، کمتر دوست داشته شدن… بیشتر

از سختی‌ها پله بسازیم

در عمق سختی‌ها و در عمق غم و اندوه، دقیقاً جایی است که مسیر زندگی ما تعیین می‌شود که چگونه انسانی باید باشیم. در حقیقت سختی و محدودیت چیزی نیست که از آن بترسیم، بلکه چیزی است که ما را… بیشتر

زبان پنهان رنج

اولین فحشی که شنیدم نه در کوچه بود و نه در میان دعوای چند مرد، بلکه در خانه بود. آن‌قدر کوچک بودم که معنای واژه را نمی‌فهمیدم؛ اما از لرزش صدای مادرم و سکوت سنگین بعد از آن فهمیدم بعضی… بیشتر

روزی که رویاهایم جان گرفت

امروز برای من یک روز متفاوت و خاص بود؛ روزی که حس کردم زندگی‌ام وارد مرحله‌ی نوینی شده است. وقتی صبح از خواب بیدار شدم، یک انرژی عجیب در وجودم جریان داشت؛ انگار همه‌چیز آماده بود تا اتفاقی بزرگ رخ… بیشتر
میدیا \ جوانان