دختری که هر روز کنار جاده‌ی زندگی منتظر آزادی می‌نشیند

این روزها شهر از هر روز دیگری شلوغ‌تر است؛ از همان دانش‌آموزانی که لباس آبیِ مکتب بر تن دارند، همان‌هایی که تخته‌های امتحان را در دست گرفته‌اند و با قدم‌های مطمئن به سوی جایی می‌روند که همیشه آرزوی رسیدن به… بیشتر

دختری که آرزوهایش پشت درهای بسته ماند

من دختر یک خانواده‌ی فقیر بودم؛ خانواده‌ای که با هزاران مشکل، با دستانی پینه‌بسته و قلبی سرشار از امید و روشنایی برای آینده‌ی فرزندشان می‌جنگیدند. پدر و مادرم با سختی‌های فراوان، با آنکه توانایی تهیه‌ی همه‌چیز را برای ما نداشتند،… بیشتر

چرا ما سازنده نباشیم؟

جهان چهار دوران مختلف را در خود دیده است: دوران اول عصر جهالت و ناآگاهی بود. دوران دوم، دوره‌ی کشاورزی که اساس زندگی مردم را محصولات زراعتی استوار نگه‌می‌داشت. دوره‌ی سوم، زمان صنعت و تجارت که اکنون نیز بعضی کشور‌های… بیشتر

به امید آزادی

گاهی شب‌ها که همه خواب هستند، من کنار پنجره می‌ایستم و به آسمان نگاه می‌کنم. ستاره‌ها همواره آزادند، هیچ‌کس به آن‌ها نمی‌گوید کجا بروند یا چگونه بدرخشند. هر بار که آن‌ها را می‌بینم، با خودم فکر می‌کنم که آزادی چه… بیشتر

یونیفورمی که بر تن دخترک کوچک بود…!

امروز صبحِ وقت، در نسیم ملایمِ هوا، بادهای خنک و صدای کودکانی که صورت و گوش‌هایم را نوازش می‌کردند، داشتم از کوچه‌های محله‌ام رد می‌شدم. پنج سال پیش در یک مکتب خصوصی درس می‌خواندم؛ یونیفورم مکتب ما رنگ سبز و… بیشتر
میدیا \ جوانان