آینده‌ای که مرا نگران می‌کند

گاهی وقت‌ها در سکوت با خودم فکر می‌کنم. به آینده، به روزهایی که هنوز نرسیده‌اند و به زندگی‌ای که قرار است در سال‌های بعد داشته باشم، می‌اندیشم. با خود می‌پرسیدم آینده‌ام چگونه خواهد بود؟ آیا روزی به زنی مستقل و… بیشتر

من حسود نیستم، فقط حقم را می‌خواهم

آیا من حسودم؟ شاید… اما من به زندگی راحت حسادت می‌کنم، به حقی که از من گرفته شده است. من به پسران کشورم حسادت می‌کنم؛ آن‌ها حق درس خواندن دارند، آزادند و می‌توانند آینده‌ی‌شان را بسازند. اما ما چه؟ ما… بیشتر

من؛ ستاره‌ای که همیشه پشت ابر پنهان نمی‌مانم

امشب در حویلی نشستم تا کمی حال و هوایم تبدیل شود. چشمانم به ستاره‌ها خورد و به فکر فرو رفتم. ستاره‌ها از طلوع آفتاب تا غروب، بی‌تاب شب می‌مانند و لحظه‌ها را سپری می‌کنند تا دوباره آسمان را با نور… بیشتر

وقتی خانواده اولین زخم را می‌زند!

هر بار که از شجاعت حرف می‌زنند، بی‌اختیار به چهره‌ی دختری فکر می‌کنم که شاید هیچ مدالی نگرفته باشد، اما برای نجات آینده‌اش دل به جاده‌ای سپرده که نمی‌دانسته آخرش زندگی است یا نابودی. از همان روز فهمیدم شجاعت همیشه… بیشتر

کتابی که روح مرا تکان داد

یک روز در کنج خانه‌ نشسته بودم و کتاب «چه کسی پنیر مرا برداشت» را می‌خواندم. وقتی کتاب را تمام کردم، از آن نکته‌های مثبت بسیار زیادی گرفتم. نویسنده‌ی این کتاب «دکتر اسپنسر جانسون» است. داستان این کتاب درباره‌ی دو… بیشتر
میدیا \ جوانان