در تاریکی به دنبال روشنایی

یک روز از نانوایی نان گرفتم و به سمت خانه حرکت کردم. در راه، بچه‌ها با یونیفورم مکتب به سمتم می‌آمدند. با دیدن آن‌ها پاهایم از کار افتاد؛ تا توانستم به آن‌ها خیره شدم. آن‌ها با تعجب به من نگاه کردند و رد شدند. از خودم پرسیدم چرا ما که کلان شده‌ایم به همین خاطر نمی‌توانیم به مکتب برویم؛ اما این بچه‌ها که قد هر کدام‌شان از من بلندتر است به مکتب می‌روند؟ خیلی دلم می‌خواست گریه کنم. کم‌کم به خانه برگشتم و تا سه روز دیگر از خانه بیرون نرفتم؛ چون نمی‌خواستم دوباره آن بچه‌ها را با یونیفورم مکتب ببینم. حقِ بیرون رفتن تا نانوایی را هم که هر روز داشتم، خودم از خودم گرفتم.

هر روز در خانه با خودم در جنگ بودم. نمی‌خواستم وقتی برادرم به مکتب می‌رود او را ببینم. دایم وقتِ رفتن برادرم به مکتب خودم را مصروف می‌کردم. وقتی هم که برادرم از مکتب می‌آمد، باز هم نمی‌خواستم او را با یونیفورم مکتب ببینم. هر روز این روند ادامه داشت. خودم افسردگی گرفتم و با همه در خانه خیلی بدعلاقه و بداخلاق شدم. خودم اصلا نمی‌دانستم چه رفتاری در خانه دارم، همه‌ی اعضای خانواده را از خود ناراضی کرده بودم اما خودم متوجه نمی‌شدم. می‌خواستم همیشه تنها باشم، با هیچ‌کس حرف نزنم و همیشه تنها گریه کنم و کسی دخالت نکند.

دیدن حالِ من که خود دچار افسردگی شده بودم، تمام خانواده را افسرده کرده بود. هرچه می‌خواستند با من حرف بزنند تا از این حالت بیرون شوم موفق نمی‌شدند؛ تا این‌که یک روز فیلمی انگیزشی تماشا می‌کردم که می‌گفت پشت هر سختی آسانی است و پشت هر تاریکی روشنایی. پس انسان قوی و موفق کسی است که در سختی و تاریکی کم نیاورد و ادامه دهد.

کم‌کم به خودم آمدم و فکر کردم. با خودم گفتم اگر هر روز در تاریکی بنشینم و گریه کنم، هم خودم دیگر دوام نمی‌آورم و هم خانواده‌ام را زجر می‌دهم؛ پس من باید به دنبال روشنایی و آسانی حرکت کنم. کم‌کم کتاب‌هایی را که سال‌ها نگهداری کرده بودم بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم. همه‌ی اعضای خانواده تعجب کرده بودند و می‌گفتند: «این درس می‌خواند؟» و خیلی هم خوشحال بودند که دیگر گریه نمی‌کنم.

یک روز دختر همسایه‌ را دیدم که کتاب در دستش بود و از بیرون می‌آمد. به من سلام کرد و بعد از احوال‌پرسی از او پرسیدم: «از کجا آمدی؟» گفت: «از کورس آمدم.» خیلی خوشحال شدم و ذوق کردم که من هم باید به کورس بروم. از او پرسیدم: «آیا من هم می‌توانم بروم؟ یعنی حالا ثبت‌نام می‌کنند؟» او با خوشحالی گفت: «آری، تو می‌توانی با من به کورس بیایی.»

تا شب خیلی فکر کردم که باید درس‌هایم را ادامه دهم. با مادرم گفتم که می‌خواهم به کورس بروم. مادرم که می‌خواست من از افسردگی بیرون شوم، با خوشحالی گفت: «البته که می‌توانی بروی؛ حالا شدی یک دختر خوب و درس‌خوان!» بعداً پدرم را راضی کردم و به همین ترتیب همه‌ی خانواده به من اجازهٔ درس خواندن دادند.

امروز با شوق و خوشحالیِ زیاد به طرف کورس رفتم. مدیر کورس با لحنی بسیار خوش و خوب مرا ثبت‌نام کرد و خیلی تشویقم نمود. از اداره بیرون آمدم تا به صنف بروم. وقتی به درِ صنف رسیدم، با دیدن چوکی‌ها یاد مکتبم افتادم و باز هم می‌خواستم گریه کنم. با دیدن دخترها در صنف خیلی تعجب کردم؛ آن‌ها مثل من با حجاب کامل و متحملِ سختی‌ها برای درس خواندن آمده بودند. آن‌ها متوجه من شدند و همگی به من خوش‌آمد گفتند.

نمی‌دانم چرا در لحظه‌ی اول نمی‌توانستم وارد صنف شوم، اما با تردید و توکل وارد شدم و یکی از چوکی‌های پیش‌روی صنف را گرفتم. امروز با خودم عهد کردم که دیگر از این صنف و از این چوکی دور نشوم و باید به هدفی که داشتم برسم.

حالا هر روز با شوق و ذوقِ فراوان به کورس می‌روم و با دیدن هم‌صنفی‌هایم بیشتر می‌خواهم درس بخوانم. فکر می‌کنم که شاید به هدفم برسم. حالا نمی‌دانم چرا دیگر وقتی برای گریه کردن ندارم، سرم درد نمی‌کند و با همه‌ی اعضای خانواده صمیمی شده‌ام. آن‌ها دیگر از من ناراضی نیستند. با هم‌صنفی‌هایم نیز خیلی صمیمی شده‌ام و همه مرا دوست دارند.

یاد گرفتم که دیگر هیچ وقت جا نزنم و گریه نکنم. با تمام سختی‌ها هم که شده باید به هدفم برسم، در هر تاریکی به دنبال روشنایی بگردم و دیگر در تاریکی نمانیم. یاد گرفتم در هر سختی و تاریکی به دنبال هدفم باشم، بدون هیچ ترسی جا نزنم، بر ترسم غلبه کنم، با سختی‌ها بجنگم و در تاریکی‌ها نمانم.

حالا ایمان دارم که می‌توانم و به استعدادم شک ندارم. راهم را پیدا کرده‌ام و دیگر جا نمی‌زنم. امیدوارم روزی این تاریکی پایان یابد و ما به هدف‌هایمان برسیم. روزی ما همان گل‌هایی خواهیم شد که از میان آب‌های گل‌آلود و کثیف رشد می‌کنند. ایمان دارم که پشت هر تلاشی موفقیت‌های زیادی نهفته است و ما هم تلاش‌های زیادی خواهیم کرد تا به موفقیت دست یابیم.

 

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000