دانه‌های امید، در دل مرداب

دیری است از هیاهویی که در شهر پیداست می‌ترسم. ترس و هراس در سلول‌های مغزم نفوذ کرده و هر جا سخن از ترس می‌شود، با خودم بیگانه می‌شوم و جهان پیش چشمانم تار می‌گردد. شاید این ترس‌ها چند سال پیش… بیشتر

خواستن، آغاز توانستن

هر بار که چالشی سر راهم قرار می‌گیرد و مسیرم را سخت‌تر می‌کند، به جای اینکه من ناامید شوم و زانوی غم به بغل بگیرم، صدای درونی‌ام به من می‌گوید: «برخیز، تو باید ادامه بدهی. تو باید ثابت کنی که… بیشتر

دفن‌شدگان انتظار

دلم برای مکتبم تنگ شده است؛ برای همان ساختمان سبزرنگ، برای همان صنف کوچک و پر از لطافت، برای تقسیم‌اوقات کهنه‌ام، برای عرق‌هایی که در راه مکتب می‌ریختم و برای لباس مقدس و پاکم… دلم برای همه‌چیز تنگ شده است؛… بیشتر

داستان نوریه و مجبوریت به خاطر یک لقمه نان…!

من در حال رفتن بودم و از هر جا می‌گذشتم، همه درباره‌ی دختری که با لباس پسرانه کار می‌کرد، حرف می‌زدند؛ اینکه او را طالبان بازداشت کرده‌اند. من اول باورم نشد که دختری با لباس پسرانه کار کند؛ اما کمی… بیشتر

امسال جایم در خانه نبود

امسال یک حس شور و شوق در دلم جا گرفته بود. می‌خواستم آماده شوم برای امتحان کانکور ۱۴۰۵. آن‌قدر منتظر این لحظه‌ی شیرین بودم که یادم رفته بود ما دختران مظلوم افغانستان پنج سال شده حق نداریم به پوهنتون برویم.… بیشتر
میدیا \ جوانان