از پشت پنجره‌ی کتاب‌ها

در یکی از روزهای گرم تابستانی، در دیار تنهایی، زندگی به روال عادی در جریان بود. همه در جنب‌وجوش بودند، اما زندگی به صورتی یکسان به همه رخ نمی‌نمود. در یکی از خانه‌های گِلی، خانواده‌ی کوچکِ سه‌نفره‌ای با هم زندگی… بیشتر

سکوت، همیشه نشانه‌ی رضایت نیست

چگونه باور کنم این سال پنجم است؟ چگونه باور کنم پنج سال گذشت و ما هنوز در همان نقطه‌ایم؟ پنج سالی که صدای دختران، میان دیوارهای بلند سکوت گم شد و هیچ‌کس برای شنیدنش نایستاد. نه کسی پرسید زندگی دختران… بیشتر

آیا تقصیرم فقط دختر بودن است؟!

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید بهترین روزهای زندگی‌ام همان روزهایی بود که هنوز چیزی نمی‌فهمیدم. همان روزهایی که کودک بودم و با گریه‌هایم تمام اتاق را پُر می‌کردم و مادرم برای آرام کردنم مرا در آغوش می‌گرفت. آن روزها هنوز… بیشتر

افغانستان را به چه چیزی تشبیه کنم؟

نمی‌دانم چگونه جواب پرسش‌های بی‌پاسخم را جستجو کنم؟ به دنبال چه کسی راه بیفتم، سراغ چه چیزی را بگیرم و دقیقاً به کجا بروم…؟ آیا افغانستان همان کشوری است که باید وطنم باشد و جای امنی باشد که می‌شود به… بیشتر

از وطن بگویم؟

از چه بگویم؟ از حال که بگویم و از کدام زخم بگویم؟ از کدام خاطره‌ای که هنوز بوی خون می‌دهد؟ از کدام درد که سال‌هاست در سینه‌ی این خاک خانه کرده و آرام نمی‌گیرد؟ از کدام شب بگویم که با… بیشتر
میدیا \ جوانان