دریغ از یک خوشی ساده

امروز وقتی سوار ریکشا شدم و ریکشا حرکت کرد، دو پسربچه که شاید نه یا ده ساله بودند، از پشت ریکشا محکم گرفتند و با ما هم‌مسیر شدند. من و دیگر سرنشینان خواستیم بگوییم: «پایین شوید، وگرنه می‌افتید!» ولی نگفتیم.… بیشتر

رخصتی تابستانی

این کلمه برای من دختری در افغانستان خیلی آشنا به نظر می‌رسد. واقعاً زندگی کردن خیلی سخت و دشوار شده است؛ در جایی زندگی می‌کنی که هیچ چیز خوب نمی‌گذرد. روزها و ثانیه‌ها همه تکراری‌اند. روز می‌شود، شب می‌شود و… بیشتر

آن‌که دنیایت را جهنم می‌سازد…

دنیا با همه‌ی رنگارنگی و زیبایی‌هایش گاه برای بعضی‌ها تار می‌شود؛ گویا که هیچ رنگی نداشته است و روشناییِ زندگی‌شان غروب می‌کند، اما نه مثل غروب شام‌گاهان، بلکه به یک‌باره. خانواده‌ای را می‌شناسم که هدفی جز زندگی نداشتند و نمی‌جنگیدند… بیشتر

ارزان‌تر از جان یک کودک…

گاهی فکر می‌کنم بزرگ‌ترین اشتباه ما این است که خیال می‌کنیم هیولاها فقط در قصه‌ها زندگی می‌کنند. از کودکی برای ما گفته‌اند که هیولاها دندان‌های بزرگ و چشمانی سرخ دارند و در تاریکی کمین می‌کنند؛ اما هرچه بزرگ‌تر شدم فهمیدم… بیشتر

آیا رویاهایم دست‌نیافتنی باقی خواهند ماند؟

می‌خواهم بار دیگر کلمات را آذین کنم و از رویاهایی بنویسم که دیگران آن را دست‌نیافتنی می‌دانند و فکر می‌کنند که این آرزوها هرگز به واقعیت مبدل نخواهند شد. هر روز بعد از مکتب در افکارم غرق می‌شدم و آن‌قدر… بیشتر
میدیا \ جوانان