پایان یک زندگی، زیر سایه‌ی محدودیت‌ها

بعد از چند ماه در یک صنف زبان انگلیسی ثبت‌نام کردم. مدت‌ها بود که از خانه بیرون نرفته بودم، به همین خاطر برای اولین روز درس کمی استرس داشتم. کتابی را که قرار بود آن روز توسط استادم تدریس شود… بیشتر

حسرت داکتر شدن به دلم ماند

آن روزها که با هزاران شوق و امید به مکتب می‌رفتم، به آینده امیدی داشتم، سخت برای آن تلاش می‌کردم و زحمت می‌کشیدم تا روزی به آرزوهایم معنا دهم و آن‌ها را به واقعیت تبدیل کنم. ولی چه می‌دانستم که… بیشتر

پنجمین سالروز سقوط وطن

پنج سال از آن روز می‌گذرد؛ اما برای من هنوز انگار همین دیروز بود. روزی که همه چیز تغییر کرد، روزی که وطن برای خیلی‌ها دیگر همان وطن قبلی نبود. صبح آن روز مثل همیشه از خواب بیدار شدم، اما… بیشتر

و پنجمین سال هم می‌گذرد!

آن روزها اگر کسی از من می‌پرسید «پنج سال بعد خودت را در کجا می‌بینی؟»، قطعاً می‌گفتم: «در حال آماده شدن برای ورود به دانشگاه.» امتحان کانکور را سپری کرده بودم و بالاخره هنگامی که نتیجه‌ی کانکور آمده بود، من… بیشتر

نیک‌بخت، نماد شجاعت

در خانه نشسته بودیم و هوا گرم بود، روزهای بهاری گویا به روزهای تابستانی تبدیل شده بود. در جریان صحبت‌هایی که با پدرم داشتم، پدر گفت: «این بار می‌خواهی راجع به چه بنویسی؟» گفتم: «پدر جان، موضوعات زیادی را انتخاب… بیشتر
میدیا \ جوانان