امروز وقتی سوار ریکشا شدم و ریکشا حرکت کرد، دو پسربچه که شاید نه یا ده ساله بودند، از پشت ریکشا محکم گرفتند و با ما هممسیر شدند. من و دیگر سرنشینان خواستیم بگوییم: «پایین شوید، وگرنه میافتید!» ولی نگفتیم. وقتی لبخندشان را دیدم، خندههایشان را شنیدم و برق چشمانشان را دیدم، با خود گفتم: «بگذار بمانند، حالا که خود را سفت و محکم گرفتهاند، پس بگذار که شاد باشند.»
چشمم به چند عابر دیگر افتاد. آن خانمها نیز به این دو پسربچه نگاه میکردند و با همدیگر پسپس میکردند. خانمی که مسنتر بود، به طرف من نگاه کرد. من هم نگاهش کردم و پشت ماسک خندیدم. آن خانم نیز به من نگاه کرد و لبخند زد. دوباره به آن دو پسربچه نگاه کرد و خندید. کسی چه میداند؟ شاید آن خانم نیز از خوشحالی و خندههای آن دو پسربچه خوشحال شده بود. وقتی لبخند مرا فهمید، حتماً او هم خندید.
با خودم گفتم: «مگر دزدکی سوار شدن، این همه خوشحالی و خندیدن دارد که این دو پسربچه میخندند؟» ذهنم پر کشید به سوی کلمهی خوشحالی و خندیدن. با خود گفتم: آیا خوشحالی میتواند اینقدر ساده و پاک باشد؟ بدون اینکه دلیل بزرگ و عجیب داشته باشد؟ فقط یک خوشحالی و یک لبخند ساده که دلت را شاد و صاف کند.
چند جمله به ذهنم آمد که چنین میگفت:
«اگر خندیدنت، حتی لبهای یک نفر را میخنداند، بخند.
اگر ماندنتان، حال یک نفر را خوب خواهد کرد، بمانید.
اگر رفتنتان، باری از دوش یک نفر بر خواهد داشت، بروید.
اگر نوشتنتان، برای یک نفر زیباست، بنویسید.
اگر صدایتان، حتی برای یک نفر دلنشین است، حرف بزنید.
اگر باور کنی، با یک گل بهار میشود.»
آری… این جملات زیبایند، خواندنشان، شنیدنشان و درک کردنشان.
اما مردم این دوران از زندگی، هیچ درکی ندارند. اصلاً قلب و احساس ندارند. آنها حتی از یک لبخند ساده، برای یک خوشحالی ساده هم دریغ میکنند. آنها با رفتن و تنها گذاشتن، نهایت سنگدلی و بیمهری را نشان میدهند. آنها با زور هیکل و زخم زبان، تو را میشکنند. آنها با رفتارها و چهرههای عاری از احساسات و عواطف، روحت را زخمی میکنند و شاید آن زمان با خود بگویی: «من همانند زخمی هستم که حتی نوازش کردن هم به دردش میآورد.» این جملات خیلی عمیق است، مگر نه؟
دوست دارم آدمها اینگونه نباشند؛ قلبشان گرم شود و برای خوبی کردن بتپد. دهانشان فقط برای حرف زدن نه، بلکه برای خندیدن و شاد کردن باز شود. آغوششان، جای امن و پناهگاه آرام باشد. بشنوند، بخوانند، بفهمند و به معنای واقعی درک کنند. فقط شنونده و خواننده نباشند، بلکه بفهمند؛ از یک لبخند ساده، یک نگاه مهربان، یک آغوش گرم، دستهای باز و یک قلب سرشار از امید و مهربانی، برای خوشحالی یک نفر دریغ نکنند.
کسی چه میداند؟ شاید همین یک کلمهی ساده اما دلنشین من و شما بتواند دلی را به زندگی کردن گرم کند. شاید یک لبخند گرم بتواند قلب را نوازش کند. شاید یک خنده که خوشحالکننده باشد، بتواند گوش را برای شنیدن صداهای قشنگ دنیا باز کند و یک چهره که مهربانی و صمیمیت در آن پیدا باشد، بتواند دلیلی باشد برای ادامه دادن یک نفر در مسیر؛ مسیری که سختی و دشواریهای خودش را دارد، اما شخص بداند کسی هست که مرا بداند و درست درکم کند. کسی که قلبم به وجودش گرم شود و هر بار که خسته شدم، او به من قوت قلب بدهد و دستم را بگیرد، از زمین بلندم کند، شانههایم را با دستش بگیرد، به چشمانم نگاه کند و بگوید: «هیچ نگران نباش! من هستم و در هر حالت و هر جا و هر زمان همراهت خواهم بود و تنهایت نمیگذارم.»
از خواستههای قلبیام این است که هر شخص در عالم چنین اشخاصی را کنار خود داشته باشد و قلبشان به وجود آنها گرم شود و با قوت قلبی که از آنها میگیرد ادامه دهد و زیبا بخندد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه