این هفتمین دورهای از تسبیحش بود که بدون وقفه میچرخاند. از زیر لبش خواندم که ذکر صلوات را زمزمه میکرد. در کشورم افغانستان، تسبیح داشتن برای مردان نشانهای از وقار و شخصیت افغانی است. وقتی پسران این دیار کمی دست چپ و راست خود را میشناسند، دوست دارند به تقلید از بزرگانشان، خود را بزرگ نشان دهند؛ طوریکه پسر سهساله همسایه ما در پاسخ به اینکه در آینده میخواهی چه شوی، گفت: «مه میخوایم پدر شوم» و همه را به خنده واداشت. اینکه این افکار چقدر مطلوب یا نامطلوب است، بماند.
تلویزیون را خیلی بلند کرده بود. گوشهای ضعیفش صدای بلند را تقاضا میکرد و اختلال صوتیای که نواسههایش ایجاد کرده بودند نیز دلیل دیگری بود. روزش را با گوش دادن به اخبار (تماشای تلویزیون)، گشتوگذار در حویلی سرسبز با انبوهی از درختان سیب و تاکهای انگور و گاهی قدمزدن در کوچه میگذراند. دوران پیری سخت است. مادرم میگوید: «بچه خردسال و آدم کهنسال، یک خاصیت دارند» و راست میگوید. تحلیل سر تا پای یک نفر، نه از روی کنجکاوی، بلکه برای درک شخصیت او، کار همیشگی من است.
اوه! خبر را ببین! این سال نیز، مانند سالهای قبلی، خبر مکتب برای دختران افغانستان، گزارشی دلخراش است. دوباره درهای بسته مکتب، دوباره افسردگی، دوباره سردرگمی و دوباره ذهن دختران در حال جستوجو و روی آوردن به هنرهایی غیر از درس، مانند رفتن به کلاس خیاطی. نمیتوانم تصور کنم رؤیای کمپیوتر ساینس خواندن چگونه با روباندوزی عوض میشود؛ مگر امکانش است؟!
دوست داشتیم که امسال برای ما سال اطلاعات ثانوی باشد. خوب به یاد دارم اخبار آن روز را که خبرنگار طلوعنیوز با جدیت گزارش داد: «تا اطلاع ثانوی، درهای مکاتب بر روی دختران مسدود شده است.» یک سال گذشت، دو سال، و اکنون چندین سال است که گوش من به «اطلاعات ثانوی» عادت کرده است. من بهگونهای شهادتنامهام را به دست آوردم؛ آن هم در امتحان سرتاسری، در حالیکه در تمام سال حتی یک کلمه هم نخوانده بودم.
مدرس زبان شدم، آن هم از برکت درسهای انگلیسی که قبلاً خوانده بودم. بگویم بعد از محدودیتها آرام نشستم؟ نه! اما میشد از این بهتر باشد. بهجای مدرس بودن، میتوانستم خودم مصروف محصل بودن در دانشگاه کابل باشم. بهجای آشنا شدن با شاگردان، با استادان دانشگاه آشنا میشدم و بهجای غرق شدن در دریای انگلیسی، در انبوهی از درسهای دانشگاهی که به ظاهر حتی وقت سر خاراندن هم برایم نمیگذاشت، مصروف میبودم.
مسیرم بهکلی عوض شد و راستش را بگویم: چه میخواستم و چه شد. با این حال، از تجربههایی که کسب کردم، راضیام. از درهای بستهی علم و محدودیتها، صبر، استقامت و باز کردن ذهنم برای ایدههای جدید را یاد گرفتم. آنقدر دستوپا زدم تا شجاعت را آموختم. اگر محصل میشدم، شاید هرگز در یکی از مکاتب دورافتادهی کابل مصروف تدریس به شاگردانی که به آرزوی دیرینهی شان که یادگیری زبان انگلیسی است، میرسند، نمیشدم. بهترین حسهای بشردوستی را از چشمهای منتظر شاگردانم ترجمه کردم؛ زیر سقفهایی که با ترپال پوشیده شده بود، با دیوارهای گِلی و تختهای کهنه.
بیایید سال ۱۴۰۵ را برای دختران، سال «اطلاعات ثانوی» بسازیم. درهای مکاتب را بر رویشان باز کنیم، مشقت و صفحهی سیاه زندگیشان را ببندیم و ذهنهایشان را با علم و دانش بیاراییم. کشوری با دختران و مادران بیسواد، هرگز جایگاهی در میان کشورهای جهان اول و دوم نخواهد داشت و همواره جهانسومی باقی خواهد ماند. افکار خود را خاکگیری کنیم و بگذاریم ذهنهای دختران نیز در مسیر انکشاف علم شکوفا شود.
افتخاراتی داریم که زنان به این کشور آوردهاند؛ مانند سیما سمر، شکردخت جعفری و بسیاری زنان شجاعی که پرچم افغانستان را برافراشتهاند. از اینکه در زیر سایهی این وطن، هرچند اندک، خدمتی کردهام، خرسندم.
حتی پدربزرگم پس از شنیدن خبر ادامه داشتن ممنوعیت و محدودیت، متأثر شد. بدون شک، مردان افغانی نیز از شکست زنان این سرزمین غمگین میشوند. ایکاش دست به دست هم بدهیم و به فکر آبادی مملکت خود باشیم. فقط آبادی و از این راه هرگز منحرف نشویم.
پدربزرگم تلویزیون را خاموش کرد و پس از اندکی مکث، تسبیحش را در جیبش گذاشت. دست پرمهرش را بر سر نواسههایش کشید، در حالیکه صدای اذان او را به وضو گرفتن میخواند. «بحولالله» گفت و حرکت کرد. هر شب برای اقامهی نماز به مسجد میرفت و با جمعی از مسلمانان دیگر نماز برپا میکرد. راهی مسجد شد و من با خود گفتم شاید همان مکثی که چندی پیش کرده بود، به خاطر دختران بود. بیدرنگ گفتم: «ماره از دعا فراموش نکنی، بابهجان!» لبخندی زد و گفت: «انشاءالله!»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه