رویاهایی که سر سفرهی عقد دفن شدند
باد آرامی میوزید. شهناز، دختری چهاردهساله، با پنسیل کوچکش در حال نوشتن انشایی با این موضوع بود: «وقتی بزرگ شدم میخواهم چهکاره شوم؟» با چشمانی براق و ذهنی پر از رویا نوشت: «میخواهم داکتر شوم. میخواهم مادربزرگم را درمان کنم.…
بیشتر