زخمِ ورق

بعضی کتاب‌ها را نمی‌شود فقط خواند؛ باید زندگی‌شان کرد. باید بگذاری آرام‌آرام وارد رگ‌های فکر و خاطره‌ات شوند و بعد از آخرین صفحه هم دست از سرت برندارند، تا هر بار که به خیابان، آدم‌ها یا حتی سکوت خانه نگاه… بیشتر

دخترانِ مضیقه

من از نسلی آمده‌ام که پیش از آن‌که الفبا را یاد بگیرد، واژهٔ محدودیت را حفظ بود. روزهای من با صدای زنگ مکتب آغاز نشد؛ با صدای خبرهایی آغاز شد که هر روز چیزی را از ما می‌گرفتند. یک روز… بیشتر

من هم حق دارم

صبح هنوز به‌طور کامل از راه نرسیده بود و رنگ آسمان آبیِ کم‌رنگ به خود گرفته بود؛ چیزی میان سیاهی و روشنایی. صدای اذان با آواز پرنده‌ها درهم آمیخته بود و مردم را به یک آغاز جدید فرا می‌خواند. شهر… بیشتر

کاش عدالت مرز نداشت

گاهی از خودم می‌پرسم آیا اشکی که یک زن در افغانستان برای بیان دردهایش می‌ریزد با اشک زنی در گوشه‌ی دیگری از جهان تفاوت دارد؟ مگر درد، زبان و ملیت می‌شناسد؟ مگر مکان می‌تواند تعیین کند کدام دردها شنیده شود… بیشتر

قدر لحظه‌ها را بدانیم

گاهی زندگی آن‌قدر سریع می‌گذرد که فرصت نمی‌کنیم به اطراف خود نگاه کنیم. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شوند و ما آن‌قدر سرگرم رسیدن به فردا هستیم که فراموش می‌کنیم امروز نیز روزی بود که آرزو داشتیم آن را… بیشتر
میدیا \ جوانان