جنسیتش اجازه نداد تا جلوتر برود…

او دختری بود که سال‌ها برای رسیدن به آرزوهایش تلاش کرده بود. روزهایی که بسیاری از هم‌سن‌وسال‌هایش اوقات‌شان را با تفریح، مهمانی و خوش‌گذرانی سپری می‌کردند؛ اما او ساعت‌های طولانی پشت کتاب‌هایش می‌نشست و درس می‌خواند. شب‌های زیادی را با… بیشتر

سکوت این زندگی را باید شکست

خوشبختی در این سرزمین مثل درختی است که دیر گل می‌دهد و اگر این درخت ریشه بدواند، قطع کردن آن ناممکن خواهد بود. پس بیایید ریشه‌های درختِ زندگی را آبیاری نماییم تا تبدیل به یک چوب خشک نگردد. دست به… بیشتر

یک پیاله چای و چند خاطره

چای تازه دم کشیده بود. بخار نازکش آرام‌آرام از دهانه‌ی پیاله بالا می‌رفت و در هوای سرد آشپزخانه گم می‌شد. پطنوس را روی میز گذاشتم و چهار پیاله را کنار هم چیدم؛ درست همان‌طور که سال‌ها پیش می‌چیدم. چند لحظه… بیشتر

هیچ‌گاه برای آموختن دیر نیست

روزگاری در قریه‌ای دورافتاده، دخترکی به نام فایزه به دنیا آمد. او در خانواده‌ای بزرگ متولد شد که هیچ‌کدام سواد کافی نداشتند، چرا که مکتبی در آن قریه وجود نداشت. اما زمانی که فایزه کمی بزرگ‌تر شد، کم‌کم مکتبی دخترانه… بیشتر

من دخترم، سیاه سر نیستم

کتاب‌هایم در دستم بود. با همان چهره‌ی خسته که از راه دورِ مکتب به سمت خانه می‌آمدم، خیلی خسته بودم و این خستگی از چهره‌ام نمایان بود. دو مرد کهن‌سال در گوش یکدیگر پچ‌پچ می‌کردند. احساس کردم حرفی در مورد… بیشتر
میدیا \ جوانان