ویران شدنِ خانه‌ی رویاها

من دختری هستم که در مکتبی درس می‌خواندم که نامش برای همه بسیار آشنا است؛ مکتبی که نامش بیانگرِ درد و زخم‌هایش است. ما با کمبودِ معلم، موادِ درسی و صنوفِ درسی رو‌به‌رو بودیم؛ اما با این حال هم دست… بیشتر

شدم قربانیِ افکارِ بقیه

بعد از چندین سال، تصمیم گرفتم که دیگر مثلِ گذشته زندگی نکنم. تصمیم گرفتم راهِ بهتری را در پیش بگیرم و همه‌ی آن گذشته‌ای را که بی‌سرنوشت بودم از یاد ببرم. آدمِ جدیدی باشم، راهِ جدیدی پیدا کنم و آن… بیشتر

زندگی منتظرت نمی‌ماند

ما آدم‌ها گاهی فکر می‌کنیم که اگر کارهای‌ خود را به تعویق بیندازیم، می‌توانیم بعداً انجام‌ دهیم؛ اما حقیقت این است که نه زندگی منتظرِ ما می‌ماند و نه زمان ایستگاهِ بعدی دارد. اگر امروز جا بمانیم، تا ابد جامانده… بیشتر

روزی که پدرم از دنیا رفت…!

وقتی پدرم را از دست دادم، کودکی بیش نبودم و فقط هفت ساله بودم. روزی را که پدرم از دنیا رفت، هرگز فراموش نمی‌کنم؛ آفتاب با تمامِ قدرتش نورش را بر زمین می‌پاشید. پاورچین‌پاورچین از مکتب به سوی خانه می‌آمدم… بیشتر

ایستادن در برابر محدودیت‌ها

صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. صبحِ زیبایی بود؛ نسیمِ دلنشینی می‌وزید و آفتاب کم‌کم خودش را نمایان می‌کرد. بوی خوشِ گل‌های کنارِ پنجره به مشامم می‌رسید. رختِ خوابم را جمع کردم، موبایلم را گرفتم و آهنگِ شادی… بیشتر
میدیا \ جوانان