دختری که رویاهایش را دست‌فروشی می‌کرد

هوا خیلی گرم بود و به سختی می‌شد نفس کشید. مجبور بودم به بازار بروم تا کتابچه و قلم برای خود بخرم. با یک چتر از خانه بیرون شدم تا خود را از آفتاب سوزان محافظت کنم و مریض نشوم.

به دکان قرطاسیه‌فروشی رسیدم؛ چیزهایی را که لازم داشتم گرفتم و از دکان بیرون شدم. سرک آن‌قدر سر‌وصدا داشت که گوش‌های آدم را کر می‌کرد: صدای بوق موترها، صدای دست‌فروشان، صدای مردم و…

میان آن همه شلوغی، دختری را دیدم که حدود هشت یا نه سال سن داشت و در خیابان پلاستیک می‌فروخت. با دیدن حال و روز آن دختر خردسال دلم شکست؛ انگار قلبم در بدنم سنگینی می‌کرد. آخر آن دختر هنوز خیلی کودک بود. او در این سن باید بازی کند، بخندد، رویاپردازی کند و از زندگی لذت ببرد.

با خود فکر کردم و گفتم: مگر آن دختر چه گناهی دارد که در کودکی باید این همه رنج بکشد، زیر نور آفتاب سوزان بایستد و به مردم خواهش و تمنا کند تا از او یک پلاستیک بخرند؟ هرگاه رهگذری از کنارش رد می‌شد، با صدای مظلومانه و کودکانه‌اش می‌گفت: «لطفاً بخرید، لطفاً بخرید…» اگر کسی از او می‌خرید، امید در چشمانش دیده می‌شد و آن‌قدر خوشحال می‌شد که گویا تمام دنیا را به او داده‌اند. اما اگر کسی بی‌تفاوت از کنارش عبور می‌کرد، خیلی ناامید می‌شد و با خود فکر می‌کرد چگونه دست‌خالی به خانه برود؟

اما ای کاش فقط نخریدن پلاستیک بود. بعضی‌ها وقتی از کنار آن دختر رد می‌شدند و وضعیتش را می‌دیدند، به او می‌خندیدند و مسخره‌اش می‌کردند. سر و وضع آن دختر خوب نبود؛ لباس‌های پاره و کفش‌های کهنه‌اش توجه مردم را بیشتر به سوی او جلب می‌کرد. مردم آن‌قدر با چشمان تحقیرآمیز به او نگاه می‌کردند که از هر سیلی دردمندتر بود؛ انگار جرم او فقیر بودن است. کاش مردم ما درک کنند که گاهی یک نگاه مهربان و یک لبخند خالصانه، ارزشش از پول هم بیشتر است.

وقتی به چهره‌ی آن دختر نگاه کردم، حسرت را دیدم: حسرت مکتب رفتن، حسرت رویا داشتن، حسرت این‌که کودکان هم‌سن‌وسالش حالا با ناز و نعمت زندگی می‌کنند و لباس و کفش‌های نو می‌پوشند. اما او… او باید همیشه درد بکشد و با آن سن کمی که دارد، بار سنگین مشکلات را به دوش بکشد. به‌جای آن‌که در دست‌های کوچکش قلم باشد، پلاستیک می‌فروخت. از نگاهش معلوم بود که سال‌ها با رنج و سختی بزرگ شده و حسرتِ به دست گرفتن یک قلم و داشتن رویا را تجربه کرده است. مگر به این می‌گویند زندگی، یا فقط زنده است و نفس می‌کشد؟

لحظه‌ای در جای خود ایستادم و به او نگاه کردم. او انگار لبخند زدن را خیلی وقت پیش فراموش کرده و زمان زیادی را زیر بار مشکلات زندگی سپری کرده است. وقتی خیلی دقیق به او خیره شدم، متوجه شدم وقتی کودکی هم‌سن خودش را دید که یونیفرم مکتب بر تن دارد و با مادرش با شور و شوق زیاد به سوی مکتب می‌رود، اشک در چشمانش حلقه زد، دلش شکست و گریه کرد؛ نه از روی حسادت و نه از این‌که کار کردن سخت است و او ضعیف! از این‌که نمی‌تواند مهر و محبت خانواده را ببیند، از این‌که نمی‌تواند به مکتب برود و آینده‌ی خود را بسازد، قلبش شکست. هر کودکی دوست دارد درس بخواند، راحت باشد و رویاپردازی کند؛ اما سهم او از زندگی فقط درد و رنج بود. او باید صبح تا شب کار می‌کرد تا برای خانواده‌اش لقمه‌نانی به دست آورد.

آن روز خیلی ناراحت شدم؛ نه فقط برای آن دختر، بلکه برای دنیایی که این‌گونه ظالم است. کودکانی که در این سن باید رویاهایشان را دنبال کنند، در عوض برای به دست آوردن نان باید غرورشان را بشکنند، کودکی‌شان را فدا کنند و سختی‌ها و دشواری‌های زندگی را در خردسالی تحمل کنند.

کاش روزی برسد که هیچ کودکی، چه دختر و چه پسر، برای زنده ماندن، آیندهٔ خود را قربانی نکند.

کاش می‌شد در دست‌های همه‌ی کودکان به جای پلاستیک، قلم باشد.

کاش روزی شود که کودکان این سرزمین، به جای دست‌فروشی و کارهای شاقه، فقط روی درس و تحصیل خود تمرکز کنند.

کودکان امروزی، آینده‌سازان کشور هستند. همین کودکانند که اگر باسوادی و تحصیل‌کرده باشند، کشور ما کشوری آباد، آزاد و پیشرفته می‌شود؛ اما اگر بی‌سواد بمانند، افراد این جامعه باز هم فقیر و گرسنه می‌مانند و کشوری می‌شود که همه دست به دزدی و گدایی می‌زنند و به مکانی مناسب برای معتادان تبدیل می‌گردد.

به امید یک کشور آزاد، آباد، ثروتمند و باسواد!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000