در جهان امروزی، پیشرفتهای بسیار زیادی صورت گرفته است؛ اما در افغانستان، فقر جایگزینِ تحصیل جوانان شده است. از آن روزی که کابل به یک کابوس بزرگ و تنگنایی تاریک تبدیل شد، ما نهتنها امید خود را از دست داده بودیم، بلکه همواره از این میترسیدیم که چگونه میتوانیم به درسهای خود ادامه دهیم یا اینکه آیا اصلاً حق رفتن به مکاتب و دانشگاهها را داریم یا خیر. هر سالی که میگذشت، احساس میکردم نسبت به سن و سالم بسیار پیرتر شدهام و این حس تلخ، تنها وضعیت من نبود، بلکه تمام دختران افغانستان با گوشت و پوست خود آن را حس میکردند. در شرایط حاکمِ امروزی، فقر مانع بزرگی بر سر راه تحصیل جوانان شده است. تا جایی که من هر شب به خاطر ناتوانی در پرداخت فیس کورس، خواب به چشمانم نمیآمد و ترسی عمیق در درونم ریشه میداند. مدام با خود میگفتم اگر تلاش نکنم، آیندهام تاریک و سیاه خواهد بود. از سوی دیگر، چون پدرم توان تأمین مخارج تحصیلیام را نداشت، من در حالی که تنها در صنف ششم بودم، مجبور شدم درسهایم را ترک کنم.
از آن روزی که دیگر نتوانستم به مکتب بروم، به کارهای دستی و سوزندوزی روی آوردم. این کار اگرچه موجب شد از صنفهای درسی و محیط آموزشی دور شوم؛ اما راه دیگری برایم باقی نمانده بود. من به دلیل نبود بودجه و فقر مالی، از دوستانم و استادانی که برایم سخت تلاش میکردند، جدا شدم و این انقطاع برای من بسیار ناامیدکننده و دردناک بود. با این حال، همیشه به خودم باور داشتم که روزی دوباره به درسهایم ادامه خواهم داد و در کنار دوستان و استادانم خواهم بود. هرچند گاهی هم دلشکسته میشدم و با خود میگفتم شاید این بحرانِ فقر، مانع ابدی من برای رسیدن به رویاهایم باشد. برای فرار از این سرنوشت، شبها تا دیروقت بیدار میماندم و کارهای دستیام را انجام میدادم تا بتوانم فیس کورس را خودم تهیه کنم؛ چرا که باور داشتم باید آیندهام را بسازم و حتی با همین سوزنی که هر روز در دست دارم، خودم را از ورطهی فقر نجات دهم. آن انگیزهی مقدسی که برای درس خواندن داشتم، هرگز از بین نرفته بود و توانستم با تکیه بر همین اشتیاق، بار دیگر راه علم و دانش را در پیش بگیرم و مقدار ناچیز مزدی را که به دست میآوردم، بابت فیس کورس پرداخت کنم.
اما متأسفانه همهی دختران نتوانستند این مسیر را ادامه دهند؛ برخی از آنها به دلیل فقر شدیدِ حاکم بر فامیلهایشان، مجبور به ازدواجهای زودهنگام شدند. آنها روحیه و انگیزهی خود را کاملاً از دست داده بودند و با ناامیدی میگفتند: «ما نتوانستیم به درسهای خود ادامه دهیم و حالا دیگر نوبت خانه داری و فرزند آوردن است.» شنیدن این حرفهای مضر و مأیوسکننده، برعکس، به من امید و انگیزهی بیشتری میداد. با خود میگفتم اگر یک انسان سواد نداشته باشد، چگونه میتواند نسل آیندهی جامعه را به درستی تربیت کند؟ گاهی حتی خودم از اینهمه احساس و انگیزهی بالایم تعجب میکردم که چطور در این شرایط سخت، متفاوتتر از دیگران ایستادگی میکنم.
با تحولات سیاسی اخیر، مردم افغانستان دچار فقر اقتصادی شدیدی شدهاند و بسیاری از خانوادهها دیگر توان آن را ندارند که فرزندانشان را به مکتب یا کورس بفرستند. بدون شک اگر وضعیت به همین منوال ادامه داشته باشد، نسلهای آیندهی ما کاملاً بیسواد بار خواهند آمد. اما مطمئنم که اوضاع افغانستان تا ابد اینگونه باقی نخواهد ماند؛ روزی فرا خواهد رسید که دختران افغانستان از بند محدودیتها آزاد شوند و به بهترین رهبران فردای این سرزمین بدل گردند. آن روز، روزی است که این قصههای تلخ، سرانجام به طعم شیرینِ پیروزی و دانایی میرسند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه