هر فرایندی اوج و درهای دارد. من نیز در اوج نوشتههایم این متن را دریافتم.
درخشش کاغذ سفید که نزد من است، دو برابر جلوه میکند. قلمم به خود میبالد؛ از زمانی که باخبر شده است من امروز بهخاطر تو آن را به دست گرفتهام. همه و همه گوشبهفرماناند و امروز برای تو مینویسم، اسطوره زندگیام؛ پدر جان!
هر وقت که من با باری از آشفتگیهای زندگی، که در سرم انباشته شده بود، سر بر روی شانههای تو میگذاشتم، انگار آن همه آشوب به بستههای یخی میماند که ناگهان آب و محو میشد. آری! بدون تردید همه در برابر عظمت تو سر خم میکنند.
از آن روزها یاد کنم که کودکی بیش نبودم و همه دلخوشی من این بود که تو زنگ دروازه را بزنی و من دواندوان خودم را به آغوشت پرت کنم. این دلتپیدنها نمایانگر دلتنگی در جریان روزی بهظاهر ساده اما ماجراجویانهام بود و اینکه بر روی زانوهایت بنشینم و از یاد گرفتن دوچرخهای که تایرهای کمکی داشت، الی پاره شدن توپ فوتبالم توسط همسایهای که از آن همه بازیگوشیهای ما بیزار شده بود، با لحن کودکانه برایت تعریف کنم.
برای اینکه خستگیات رفع شود، با دستان ظریفم تو را نوازش میکردم و تو میگفتی همه خستگیام در رفت. با دستان گرمت بر روی موهای ظریف من، مهربانی را ترسیم میکردی. دست، عضو خارقالعادهای است و من درک کردم دستهای پدرانه مهری دیگر دارد.
اولین قهرمان زندگی من!
امروز قلم میزنم که از شاهکارهای تو قدردانی کنم. از تحسینهایت بعد از هر قهرمانی و از دلداریهایت بعد از هر شکست، خیلی خیلی ممنونم. آری! «در اوج نوشتههایم» را نوشتم تا میان متنهایم خلأیی نداشته باشم. هرگز نمیتوانم هر اقدامی را که برای من کردی، در لغات جا دهم؛ اما اگر این اندک را هم نمینوشتم، جفا بود.
چندین سال قبل، که کودکی بیش نبودم، با تشویقهای یکی از ماماهایم به اقدامی که آن وقت به نظرم بزرگ میآمد، قدم برداشتم. خزان بود و بعد از گرفتن اطلاعنامههای صنف چهارم، من و خواهرم که همکلاسی بودیم، تصمیم گرفتیم صنف پنجم را امتحان لیاقت بدهیم. اسناد لازم آن را ترتیب دادیم و کل زمستان را درس خواندیم.
روزهای امتحانی فرا رسید. با آن همه درس خواندن، اما باز هم دلهره بر من چیره شده بود. «اگر نتوانم چه؟» داشت ضعیفم میکرد. اما یک جمله تو، روزهایم را رقم زد. اولین روز امتحان، هنگام خداحافظی برایم زمزمه کردی: «این امتحانها پیش دخترم هیچ هم نیست. توکل به خدا، تو میتوانی!» اینگونه بود که من و خواهرم توانستیم یک سال را در دو هفته خلاصه کنیم.
الحق که حرفهایت عجب قدرت عظیمی دارند. اکنون نیز بال شکستهام را چه خوب ترمیم میکنی. سپاس که در جامعه مردسالار اینگونه از من حمایت میکنی. وقتی نوشتهام را با عنوان «از محرومیت خستهام؛ اما نمیتوانم ننویسم!» که در یکی از نشریههای شهر چاپ شده بود، خواندی، مضطرب نگاهت میکردم که لبخند ملیحی زدی، دستی بر روی موهایم کشیدی و گفتی: «آفرین! که نه تنها صدای خودت، بلکه صدای تمام دختران افغانستان استی. خداوند مهربان است. انشاءالله این شبها روز خواهند شد.»
این کلمات را درج میکنم تا اندکی بتواند به رخ بکشد که ایستادن پدرانی که صمیمانه حامی دخترانشان میشوند، دوستشان دارند و فرقی قائل نمیشوند، چه ارزش بزرگی دارد.
بهعنوان کلامهای آخر، ممنونم که با همه خوبیها و بدیهایم مدارا کردی، در مقابل من از صبر استفاده کردی و حامی من بودی. کودکیام را رنگین و این دورهام را زندهتر برایم جلوه دادی. مگر من چه میخواهم، جز نسیم ملایمی که هنگام بوسه زدن دستانت به من دست میدهد؟
دوست دارم آن پندهایی را که برای روی جادههای زندگی من حک کردی تا مبادا در پیچوخم آن گم نشوم. این تنها پاداشی است که برایت گفته میتوانم: «خوشحالم که حامی چون تو دارم. تا بینهایت دوستت دارم، پدر جان!»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه