پنجاه افغانی امید

صدای آلارم گوشی‌ام مانند صدایی در دل یک خواب به گوشم می‌رسید؛ اما این بار واقعی بود. چشمانم را باز کردم و به سقف خیره شدم. چند دقیقه همان‌طور ماندم، انگار میان من و سقف اتاق ارتباطی خاموش شکل گرفته… بیشتر

پرواز پروانه‌ها

در طول روزهایی که از همه کار و درس فارغ هستم، کنار پنجره می‌نشینم و چشمانم را به تاک انگور داخل حویلی می‌دوزم. تاک بلندی نیست؛ اما من عاشق شعاع‌های آفتاب هستم که از میان برگ‌ها راهی برای نوازش صورتم… بیشتر

در میان ناامیدی‌ها

می‌دانی، تمام چیزها در آن زمان برایش عادی بود. فقط می‌خواست دلیلی برای خوشحال کردن خود و لبخند زدن پیدا کند. نامش نیک‌بخت بود و فرزند چهارم خانواده. خانه‌ی‌شان کوچک بود؛ اما صمیمیت و رفتار گرمی در آن جریان داشت… بیشتر

چادر، احترام و مساله‌ای که نادیده گرفته می‌شود

در میان بازارهای شلوغ قدم می‌زدم. ازدحام جمعیت، صدای فروشندگان و رفت‌وآمد مردم فضای بازار را پر کرده بود. «هدفون» در گوشم بود و به دکلمه‌ی زیبای «می‌میرم» گوش می‌دادم. در همان حال، آرام و بی‌توجه به شلوغی اطراف، مسیرم… بیشتر

تو هم باید جرأت تعریف کردن جوک خود را داشته باشی!

امروز بعد از مدت‌ها پادکستی گوش دادم که پس از شنیدنش لحظه‌ای مکث کردم و بی‌آنکه خودم بدانم، اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر شدند. واقعاً نمی‌دانم چگونه احساساتم را بیان کنم؛ اما آن لحظه، آن داستان و آن حس‌وحال را هرگز فراموش… بیشتر
میدیا \ جوانان