۱۵ اگست؛ روزی که کتاب‌هایم جا ماند

حس عجیبی داشتم. تمام وجودم را ناامیدی فرا گرفته بود. در حال انجام تمرین‌های ریاضی بودم که زنگ مکتب به صدا درآمد. صدایی دلخراش داشت؛ گویی ناله‌ای دردناک و پر از ترحم برای چیزی بود که به سوی نابودی می‌رفت.… بیشتر

15 آگست؛ روزی که رویاهایم فرو ریخت

یاد آن خاطرات هرگز از ذهنم پاک نمی‌شود، خاطراتی که برای من و بسیاری از دختران افغانستان، یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی بود. آن سال برای سپری کردن امتحانات مکتب به منطقه رفته بودم. تمام فکر و نگرانی من این… بیشتر

۱۵ اگست؛ آغاز مهاجرت و جستجوی آینده

صبح آن روز آشفته به نظر می‌رسید. حالم خسته‌تر از همیشه بود و مادرم نگران‌تر از همه، چون او می‌دانست شاید کابل امشب تحت تسلط طالبان قرار گیرد. پدرم آن روز به کار رفته بود و خواهرم در شفاخانه‌ی تانگ… بیشتر

هنوز برای ساختن دیر نیست

شاید زندگی برای من و دختران دیگر در افغانستان آسان نباشد، شاید هر روز با حسرتِ نداشته‌های خود زندگی می‌کنیم؛ همان نداشته‌هایی که حالا فقط خاطره‌ای از آن‌ها باقی مانده است. اما هیچ‌کس نتوانسته امیدی را که همچون دانه‌ای کوچک… بیشتر

آخرین نگاه به مکتب؛ اولین وداع با رویاها

امروز از کنار دروازه‌ی مکتبی عبور کردم که روزی همه‌ی امید و آرزوهایم به آن گره خورده بود. همان مکتبی که قرار بود از آن فارغ شوم، لباس فراغت بپوشم، با لبخند از دروازه‌اش بیرون بیایم و قدم در راه… بیشتر
میدیا \ جوانان