آخرین نگاه به مکتب؛ اولین وداع با رویاها

امروز از کنار دروازه‌ی مکتبی عبور کردم که روزی همه‌ی امید و آرزوهایم به آن گره خورده بود. همان مکتبی که قرار بود از آن فارغ شوم، لباس فراغت بپوشم، با لبخند از دروازه‌اش بیرون بیایم و قدم در راه… بیشتر

نان و زخم‌های پنهان جهان ما

کنار مادرم نزدیک تنور که نان می‌پخت، برای کمک ایستاده بودم. عطر و بوی نان صحن حویلی را فرا گرفته بود. به نان که نگاه می‌کنم، چه واژه ساده‌ای است؛ اما چه روایت‌های سنگین و رنج‌های ناشنیده‌ای را در خود… بیشتر

این پنج سال چگونه گذشت؟

پنج سال قبل، زمانی که شرایط و حکومت به یک‌بارگی تغییر کرد، من دختر کوچکی بودم که مثل میلیون‌ها دختر دیگر از آن تغییرات متأثر شده بود. من ناراحت بودم؛ چون قبلاً با تغییر مواجه نشده بودم و نمی‌دانستم که… بیشتر

سواد؛ قولی که به چشمان یک زن دادم…!

بعضی دیدارها تنها چند دقیقه طول می‌کشد؛ اما تا سال‌ها در ذهن آدم زندگی می‌کند. بعضی آدم‌ها را فقط یک‌بار می‌بینی، اما حرف‌های‌شان آن‌قدر عمیق است که هر بار به آینده فکر می‌کنی، صدای‌شان دوباره در گوشت زنده می‌شود. آن… بیشتر

چرا آرزوهایم را ربودند؟

زندگی، مسیر پرپیچ‌ووخم و سنگلاخی است. گذر از آن دشوار است؛ اما حرکت به سوی هدف و عبور از این مسیر، گامی به سوی امید و روشنایی است. با اینکه جامعه‌ی ما با هزاران چالش مواجه است؛ اما ما برای… بیشتر
میدیا \ جوانان