روایت دختری که آرزوهایش را فروخت

نازیه دختری بیست‌ساله بود که تنها یک آرزو داشت؛ می‌خواست درسش را تمام کند، معلم شود و آینده‌ای روشن برای خود و خانواده‌اش بسازد. او با پدر، مادر و برادر کوچکش زندگی آرام و ساده‌ای داشت؛ اما نازیه پدرش را… بیشتر

پرورش امید؛ روایت دختری در میان محدودیت‌ها

دختران موجوداتی هستند که با ناز نوشته می‌شوند؛ ولی در افغانستان با درد خوانده می‌شوند. کسانی که خود را مانند خورشید تابان و روشنایی آفتاب، در دل تاریکی و سکوت، آفریننده و خالق می‌بینند، دختران اند. واقعاً دختر بودن یعنی… بیشتر

گاهی پدرها و مادرها اشتباه می‌کنند…!

در زمان‌های گذشته در افغانستان، وقتی پدرم مادرم را گرفت، به دلیل خواست خودش نبود، او به خاطر فشار فامیل مادرم را گرفت؛ اما در واقع مادر ناتنی‌ام را دوست داشت. وقتی مادرم با پدرم ازدواج کرد و ما به… بیشتر

شوق رسیدن به آرزوهایم، از خستگی‌هایم می‌کاهد

روزهای خیلی خوبی بود؛ همان روزهایی که آسمان لبخند می‌زد، آفتاب با لطافت بیشتری می‌درخشید، ماه در آسمان تاریک شب می‌تابید و همه‌ی طبیعت شاد بود. در همان روزها دخترانی کوچک و بزرگ به امید درس خواندن و ادامه دادن… بیشتر

دختر است دیگر…!

خورشید آخرین پرتوهایش را بر زمین می‌پاشید و آسمان جامه‌ای از رنگ‌های نارنجی و سرخ به تن کرده بود. پرنده‌ها به لانه‌های‌شان برمی‌گشتند و شهر آرام‌آرام خود را برای شب آماده می‌کرد. در میان آن‌همه زیبایی، من با دلی پر… بیشتر
میدیا \ جوانان