نامه‌ای برای دخترانِ دور از وطن

نامه‌ام برسد به دستِ دخترانی که مهاجرت را به قیمتِ جان‌شان پذیرفتند؛ اما آن سوی مرز برای آموزش و تحصیل تلاش می‌کنند. سلامی درخشان‌تر از آفتاب تقدیم‌تان باد خواهران خوبم! دلم به وسعتِ آسمان برای‌تان تنگ شده است. وطن‌تان، افغانستان،… بیشتر

من اعتراض دارم!

من اعتراض دارم. جرم من این است که دختر به دنیا آمده‌ام. نه صدایم را شنیدند، نه رویاهایم را دیدند و نه حتی لحظه‌ای مرا به عنوان انسان نگاه کردند. پیش از آن‌که خودم را بشناسم، برایم تصمیم گرفتند و… بیشتر

صدایی که خاموش شده

امروز فلمی را دیدم. دختری در آن فیلم نقش بازی کرده بود که نمی‌توانست حرف بزند؛ چون از کودکی همیشه نادیده گرفته شده بود و هیچ‌کس او را تشویق نکرده بود تا صدایش را پیدا کند. حالا که بزرگ شده… بیشتر

شعله‌ور شدن رویاهایم در اوج خستگی‌هایم

چشمانم داد می‌زنند که خسته‌اند و پلک‌هایم می‌خواهند که هم‌دیگر را در آغوش بگیرند. این روزها آفتاب بی‌رحمانه می‌تابد؛ انگار از چیزی خشمگین است، نه به زمین رحم می‌کند و نه به جهانیان و با متانتِ خاصی به من نگاه… بیشتر

روایت مادرم از روزی که بابه‌ مزاری شهید شد

از مادرم پرسیدم: «روزی که بابه به شهادت رسید را به یاد داری؟ مردم قریه چه حس و حالی داشتند؟» مادرم گفت: «آن زمان را مثل یک خواب به یاد دارم. من کودکی بودم که خود را با بازی‌های کودکانه… بیشتر
میدیا \ جوانان