قفسِ گناههای نکرده
کلمات را با غلظت ادا میکرد. صورتش در احاطهی سفیدی چادر بود و چشمانش را روی هم نهاده بود. دستانش را رو به آسمان بالا برده بود و کلمات عربی همچون باریکهی نور، از میانِ انبوه غصههای تلنبارشدهی دلش به…
بیشتر