اگر افغانستان کتاب بود…!

اگر کشورم افغانستان یک کتاب بود، بی‌تردید قطورترین و خواندنی‌ترین کتاب در هر زمینه‌ای می‌شد. اگر از تاریخ رنج‌هایش قصه کنیم، می‌شود کتابی عبرت‌انگیز و پردرد، اگر از قصه‌‌ی آرمان‌های پدران و مادران این سرزمین بگوییم، می‌شود رمانی خواندنی که… بیشتر

آغوش پر از محبت مادر

موهایش سفیدتر از قبل شده است. با همان دست‌های پر از چین و چروک مرا نوازش می‌دهد و با چشمانی که درست نمی‌بینند، مرا مثل یک قهرمان می‌بیند و دوست می‌دارد. گاهی یادی از گذشته می‌کنم؛ همان گذشته‌ای که مادرم… بیشتر

وقتی کودکی، نان‌آور خانه می‌شود…

صبح هنوز چشم‌هایش را کامل باز نکرده بود که مادر آرام صدایش زد: «بلند شو پسرم… شاید امروز کار گیرت بیاید.» پسرک چشم‌های خواب‌آلودش را مالید. هوای صبح بارانی و سرد بود و پتوی نازکش دیگر گرمایی نداشت. دلش می‌خواست… بیشتر

کسی که باورم داشت…

گاهی در زندگی، انسان به چیزی بیشتر از توانایی‌های خودش نیاز دارد؛ به کسی که وقتی خسته می‌شود دستش را بگیرد و بگوید: «تو می‌توانی، ادامه بده!» شاید این یک جمله‌ی ساده باشد، اما همین جمله می‌تواند در سخت‌ترین لحظه‌ها… بیشتر

کافی است صورت‌شان را دور بدهند…

از کوچه‌ها و سرک‌ها رد می‌شدم و در راه مردانی را می‌دیدم که نشسته‌اند، صورت‌شان را به طرف دیوار کرده‌اند و رفع حاجت می‌کنند؛ سپس شلوارشان را رو به همگان می‌بندند، گویی هیچی نشده است. همه‌ی‌شان همین‌گونه‌اند، چه دولتی و… بیشتر
میدیا \ جوانان