به جهان خیلی خوب فکر می‌کنم

صبح زود وقتی پنجره‌ی اتاقم را باز کردم، نور درخشان خورشید بر رویم لبخند زد. درخشش خورشید دست نوازشش را بر سر همه چیز کشیده بود: سبزه‌زارها، درختان، خانه‌های بزرگ و خانه‌های کوچک. تا چشم کار می‌کرد همه جا روشن… بیشتر

این روزهای سیاه هم می‌گذرد

گاه‌ناگاهی که از پیش مکتب ما می‌گذریم، درست است که خود ما از آنجا عبور می‌کنیم، اما نگاهی که به چهار طرف آن می‌اندازم و دلی که نمی‌خواهد از آنجا عبور کند، در همان‌جا باقی می‌ماند. به یاد روزهایی می‌افتم… بیشتر

یک روز بعد از مرگم…!

گاهی فکر می‌کنم مرگ آن‌قدرها هم ترسناک نیست؛ شاید ترسناک‌تر از مرگ، روزی باشد که آخرین نفر، آخرین‌بار نامت را زیر لب زمزمه کند و بعد دنیا بی‌هیچ نشانی از تو به راهش ادامه بدهد. این فکر بیشتر شب‌ها به… بیشتر

نسل مبارز در حسرت یک لبخند

اگر روزی از من بپرسند تو کیستی و اهل کجایی، برایش پاسخ خواهم داد: من دختری‌ام زاده‌ی خاکی به نام افغانستان؛ کشوری که دختر بودن در آن شجاعت می‌خواهد و زن بودن قهرمانی بزرگی است. اینجا قصه و روایت زنان… بیشتر

مکتبی که فقط یک خاطره شد

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر روزی دوباره به گذشته برگردم، اولین جایی که دوست دارم ببینم مکتبم است؛ همان جایی که روزهای زیادی از زندگی‌ام را در آن گذراندم، جایی که خندیدم، درس خواندم، با دوستانم خاطره ساختم و… بیشتر
میدیا \ جوانان