تپش قلم در میانه‌ی سکوت

نام من ستاره است؛ هفده سال سن دارم و در شهری زندگی می‌کنم که دیوارهایش بوی تاریخ و خاک می‌دهند. هفده‌سالگی در این‌جا سن رویاپردازی‌های دور و دراز نیست، سن انتخاب میان تسلیم شدن یا ایستادن است. در جغرافیایی که… بیشتر

تا آستانه‌ی مکتب؛ تا مرز حسرت

هر صبح، پیش از آن‌که آفتاب کامل از پشت کوه‌ها بالا بیاید، دخترک چادرش را آرام روی سرش می‌اندازد و دست کوچک خواهرش را می‌گیرد. کوچه هنوز نیمه‌خواب است؛ صدای دروازه‌ها آهسته باز و بسته می‌شود و بوی نان تازه… بیشتر

من، راه و یک حس سنگین

هر روز وقتی به طرف کورس می‌روم، در راه چیزهایی می‌بینم که ذهنم را مشغول می‌سازد؛ مثلاً دیدن پسرانی که همان وقت از مکتب رخصت می‌شوند و نبودِ دختران. از خود می‌پرسم مگر جرم ما دختران چیست که نمی‌توانیم درس… بیشتر

دیدگاه یک زن با رهبری زنانه

داشتن رویا و یک هدف مشخص، صرفاً به معنی داشتن یک شغل خوب، پولدار بودن، به دست آوردن موقعیت اجتماعیِ بالا و این‌گونه چیزها نیست؛ بلکه رویا زمانی می‌تواند مسیر زندگی ما را تغییر دهد که واقعاً تأثیرگذار باشد. ما… بیشتر
میدیا \ جوانان