قدم‌های یخ‌زده در مسیر مرگ

دست‌هایش را داخل جیب پالتویش کرده بود و لرزان‌لرزان ایستاده بود، طوری که صدای به‌هم خوردن دندان‌هایش سکوت را می‌شکست. چشمانش پر از ترس بود، ترسی آمیخته با اضطراب، استرس و ناامیدی. دماغ و گونه‌هایش سرخ و یخ‌زده شده بود… بیشتر

دستان خالی پدر

هنوز آفتاب به‌طور کامل از پشت کوه‌ها سر نزده بود؛ اما مردی که سال‌ها بار سنگین زندگی را بر شانه‌هایش حمل می‌کرد، چشم از خواب گشود. خستگی در بدنش موج می‌زد؛ ولی امیدی که برای لبخند دخترانش در دل داشت،… بیشتر

خیابان‌های خالی از زنان و دختران

امروز هم مانند هر روز، ساعت دو و نیم بعد از ظهر آماده شدم تا به کورس انگلیسی بروم، اما از همان لحظه‌ای که از خانه بیرون شدم، همه چیز متفاوت به نظر می‌رسید. در طول راه احساس می‌کردم همه… بیشتر

آخرین سفر به مزار

رها از ماشین که از کابل به مزار در حرکت بود، بعد از رسیدن به مقصد پیاده شد. ساعت نُه شب بود و ماه در آسمان پرستاره دیده می‌شد؛ اما هوا به شدت سرد بود و باد زمستانی مثل تیغ… بیشتر

فقط آرزو داشتم روزی به دانشگاه بروم

من مرتکب هیچ گناهی نشدم. هیچ کاری که علیه دین اسلام باشد انجام نداده‌ام. من فقط آرزو داشتم روزی به دانشگاه بروم، روزی بر چوکی‌های دانشگاه بنشینم، با افراد مختلف و دوستان جدیدم درس بخوانم، در محیط دانشگاه قدم بزنم… بیشتر
میدیا \ جوانان