به جهان خیلی خوب فکر میکنم
صبح زود وقتی پنجرهی اتاقم را باز کردم، نور درخشان خورشید بر رویم لبخند زد. درخشش خورشید دست نوازشش را بر سر همه چیز کشیده بود: سبزهزارها، درختان، خانههای بزرگ و خانههای کوچک. تا چشم کار میکرد همه جا روشن…
بیشتر