آشنای روزهای دور و سیاه
امروز با عجله و شتاب خاصی از خانه بیرون زدم و با اشتیاق فراوان به سمت شفاخانه رفتم. از شدت عجله حتی صبحانه هم نخوردم. راستش از دیشب کمی بیقرار بودم. کسی نیستم که به خوراکی نه بگویم؛ اما از…
بیشتر