آسمانِ بغض‌آلود، زنانِ خاموش

آسمانِ ابری امشب، گویا بغضی در گلو دارد، فروبسته و نشکسته. ستارگانِ شوخ در لابه‌لای ابرها چشمک می‌زنند، حضورشان را گوش‌زد می‌کنند، انگار نمی‌خواهند در عمق این بغض گم شوند؛ اما مهتاب… مهتاب هیچ پرتوی از خود نمایان نمی‌کند. در… بیشتر

استراتژی بقای من

امروز صبح، زنگ هشدار به صدا درآمد. بلند شدم و با خود گفتم: “امروز باید بهترین نسخه‌ای از خودم باشم.” به یاد جمله‌ای انگیزشی افتادم که می‌گفت: “تو آدم شگفتی هستی! شگفتی بیافرین!” نماز خواندم و تصمیم گرفتم که امروز… بیشتر

آستانه‌ی پرواز

در شهرم، شهر کابل. جایی که اسم‌اش شهر؛ اما با خصوصیت‌های متفاوت از شهرهای لوکس و پیشرفته‌ی دنیا چرخ زندگی خیلی‌ها را می‌چرخاند. در یک‌قدمی بادهای جان‌فرسا و سرمای بی‌امان این شهر قدم می‌زنم. گونه‌هایم از تب یخ سرخ شده… بیشتر

از هیجان موفقیت تا شیرجه در آب‌های گِل‌آلود

آسمان گرفته بود و به زمین خیره شده بود. ابرهای تیره، حال و هوای زمستانی را دلنشین‌تر کرده بودند. باران، گم‌شده‌ی این هوا، آرام‌آرام می‌بارید. قطره‌های باران مثل مرواریدهای سفید، با رقص نرم به زمین می‌نشستند و طراوتی تازه به… بیشتر

از نامردی یک مرد تا شجاعت یک زن

ذهنم مشغول بود و در حال تحلیل رمانی که شب گذشته خوانده بودم. مدام به این فکر می‌کردم که چرا نویسنده نام رمانش را «سکوت یخ زده» گذاشته است و انگیزه‌اش از این انتخاب چه می‌تواند باشد. رمان جالبی بود… بیشتر
میدیا \ جوانان