بگذارید نفس بکشیم!
ساعت پنج و پنج دقیقهی عصر است. باران، مثل دانههای مروارید، آرامآرام بر بامهای کاهگلی قریه فرود میآید و صدای شرشر آن نرمنرم گوشم را نوازش میکند. زیر کمبل نشستهام و مشغول مطالعهی کتاب «بگذار نفس بکشیم» هستم. در این…
بیشتر