جنسیتش اجازه نداد تا جلوتر برود…

او دختری بود که سال‌ها برای رسیدن به آرزوهایش تلاش کرده بود. روزهایی که بسیاری از هم‌سن‌وسال‌هایش اوقات‌شان را با تفریح، مهمانی و خوش‌گذرانی سپری می‌کردند؛ اما او ساعت‌های طولانی پشت کتاب‌هایش می‌نشست و درس می‌خواند. شب‌های زیادی را با خستگی به صبح رساند، از بسیاری از لذت‌های دوران نوجوانی گذشت و تنها یک هدف در ذهنش داشت؛ این که روزی چپن داکتری را بر تن کند و به مردم کشورش خدمت نماید. او باور داشت که تلاش و پشت‌کار، سرانجام نتیجه می‌دهد و رسیدن به آن روزهایی که به بزرگ‌ترین رؤیا و هدف زندگی‌اش تبدیل شده بود، پاداش تمام شب‌بیداری‌ها و زحمت‌هایش خواهد بود.

اما هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد تمام آن سال‌های تلاش، تنها در یک روز بی‌ارزش شود. با آمدن طالبان و بسته شدن درهای دانشگاه به روی دختران، نه تنها درس خواندنش متوقف شد، بلکه آینده‌ای که سال‌ها برایش جنگیده بود نیز از او گرفته شد. در یک روز، همه چیز تغییر کرد و رؤیاهایی که سال‌ها با آن‌ها زندگی کرده بود، پشت درهای بسته‌ی دانشگاه جا ماندند.

نامزد او هم‌رشته و هم‌صنفی‌اش بود. سال‌ها در کنار هم درس خوانده بودند، امتحان داده بودند و برای رسیدن به یک هدف مشترک تلاش کرده بودند. میان نمره‌ها و توانایی‌های‌شان تفاوتی وجود نداشت. هر دو با امید، آینده‌ای روشن را تصور می‌کردند، اما سرنوشت برای آن‌ها یکسان رقم نخورد. تنها تفاوت میان آن دو، دختر بودن او و پسر بودن نامزدش بود.

امروز نامزدش مدرک داکتری خود را گرفته و با افتخار در شفاخانه بیماران را درمان می‌کند؛ اما او هنوز همان جایی ایستاده است که پنج سال پیش مجبور شد بایستد. هر بار که موفقیت نامزدش را می‌بیند، از صمیم قلب برایش خوشحال می‌شود، اما هم‌زمان زخمی که سال‌ها در دلش مانده، دوباره تازه می‌شود. او هیچ‌گاه به موفقیت دیگران حسادت نکرده است؛ بلکه دردش این است که خودش نیز به همان اندازه تلاش کرده بود، اما فقط به خاطر دختر بودن، اجازه ندادند راهش را ادامه دهد.

گاهی ساعت‌ها به این فکر می‌کند که اگر فقط دو سال دیگر فرصت درس خواندن داشت، امروز زندگی‌اش چگونه بود. شاید حالا او نیز در یکی از شفاخانه‌های کشورش مشغول درمان بیماران بود. شاید خانواده‌ای به خاطر تلاش او عزیزشان را دوباره در کنار خود داشت. شاید کودکی با نسخه‌ای که او می‌نوشت، سلامتی‌اش را به دست می‌آورد. اما تمام این «شایدها» تنها در ذهنش باقی مانده‌اند. پنج سال از عمرش گذشته، اما او هنوز در همان نقطه متوقف مانده است؛ با همان کتاب‌ها، همان نمره‌ها، همان تلاش‌ها و همان آرزوهایی که در جایی به نام محرومیت دفن شدند.

بیش از هر چیز، دیدن هم‌رشته‌ها و هم‌صنفی‌هایش برایش دردناک است. یکی پس از دیگری چپن داکتری را بر تن می‌کنند، با افتخار خود را داکتر معرفی می‌کنند و مشغول خدمت به مردم می‌شوند، در حالی که او تنها نظاره‌گر است. او نه از آن‌ها کمتر تلاش کرده بود و نه استعداد کمتری داشت. تنها تفاوتش این بود که دختر به دنیا آمده بود. آیا این حق او بود که تنها به خاطر جنسیتش از ابتدایی‌ترین حق انسانی، یعنی آموزش، محروم شود؟ آیا سال‌ها شب‌بیداری، تلاش و امید، باید تنها به خاطر یک تصمیم از بین می‌رفت؟

آنچه بیش از همه قلبش را می‌شکند، سکوت کسانی است که سال‌ها از حقوق بشر و حقوق زنان سخن گفتند و هنوز هم با شعار دادن، مسئولیت‌پذیری خود را در قبال دخترانی که سال‌هاست چشم‌انتظار یک اقدام‌اند، به اثبات می‌رسانند. او بارها این شعارها را شنیده بود؛ اما وقتی نوبت به دفاع از حق هزاران دختر رسید، کسی صدای آن‌ها را نشنید. هنوز هم از خود می‌پرسد آن همه وعده، آن همه سخن از عدالت و برابری، امروز کجا هستند؟ چرا هیچ‌کس نتوانست از دخترانی دفاع کند که تنها خواسته‌ی‌شان ادامه تحصیل بود؟ مگر درس خواندن جرم است؟ مگر داشتن رؤیا گناه است؟

او چیز زیادی نمی‌خواهد. نه ثروت می‌خواهد و نه امتیازی فراتر از دیگران؛ تنها خواسته‌اش این است که حقی را که سال‌ها برای به دست آوردنش تلاش کرده بود، دوباره به او بازگردانند. او آزادی می‌خواهد، حق آموزش می‌خواهد و فرصتی می‌خواهد تا بتواند مسیر ناتمام زندگی‌اش را ادامه دهد. هنوز هم باور دارد که اگر این فرصت برایش فراهم شود، می‌تواند به جامعه‌اش خدمت کند و ثابت کند که استعداد، جنسیت نمی‌شناسد. او هنوز امیدوار است روزی برسد که هیچ دختری تنها به خاطر دختر بودن، از رؤیاهایش محروم نشود؛ زیرا آنچه بر او گذشت، هرگز حقش نبود.

 

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000