حس باران، روایتی از آسمان برای یک دختر

احساسات از کجا پیدا می‌شوند؟ از جایی که فقط انسان آن را تجربه کند؟ یا نه، فقط ببیند، فقط بشنود یا حسش کند؟ متنی که می‌خواهم بنویسم درباره‌ی باران و ابراز احساسی است که به آن دارم. باران برای من… بیشتر

بهانه‌ها؛ ضرب صفر

برای رؤیاهایم در حال برنامه‌ریزی بودم و به همه‌چیز فکر می‌کردم؛ به سختی‌هایی که سر راهم قرار گرفته‌اند، سختی‌هایی که در آینده قرار خواهند گرفت و سختی‌هایی که در این مسیر تا به حال کشیده‌ام. به یاد آوردم گفته‌های دیگران… بیشتر

وقتی تنها راه، ادامه‌دادن است!

در بیرون هیاهویی برپاست که دستانم توانِ نوشتن آن‌همه درد را ندارد. من از خودم می‌گویم، از حالی که دارم و از راه‌حلی که می‌توانم داشته باشم. در این گیرودارهای بی‌پایان، من در اتاقی ساکت و آرام نشسته‌ام. گاهی فکرم… بیشتر

راس ساعت یک

اسمم معصومه است؛ دختری هفده‌ساله هستم و در خانواده‌ای فقیر زندگی می‌کنم. زندگی من از همان نخستین روزهای کودکی با درد و محرومیت گره خورد. مادرم همیشه می‌گوید زمانی که هنوز نوزادی بیش نبودم، پدرم را در جنگ‌های داخلی افغانستان… بیشتر

چه وقت، ما به حق خود می‌رسیم؟

من در حالی این را می‌نویسم که گلویم را بغضی به بزرگی یک دنیا بسته است و تنها پناه و تسکینِ این زخم‌های نامرئی‌ام نوشتن است. این روزها من از حجم این بی‌عدالتی بزرگ به ستوه آمده‌ام؛ نفس‌هایم سنگین شده… بیشتر
میدیا \ جوانان