جوانی که در جوانی پیر شد

طلوع زیبایی بود و نور آفتاب همچو ستاره‌ای نوپیدا در حال پخش شدن در زمین بود. دیری نگذشت که نور آفتاب آهسته‌آهسته اتاق را روشن کرد؛ نوری که چشمان او را نوازش می‌داد و او را از خوابی بیدار می‌کرد… بیشتر

هیچ‌کس از خانه بیرون نیامد…!

در حویلی ما فقط ما زندگی نمی‌کنیم. سال‌هاست که دو خانواده‌ی کوچک گنجشک نیز خودشان را صاحب این خانه می‌دانند. یکی از گنجشک‌ها بالای سر درِ حیاط لانه ساخته است و دیگری میان شینگ‌های بام. هر صبح پیش از آن‌که… بیشتر

من از زندگی جا مانده‌ام…

در افغانستان، جغرافیایی دور، دخترها خیلی زودتر از آن‌که خواندن و نوشتن را یاد بگیرند، یاد می‌گیرند چگونه احساسات‌شان را پنهان کنند. انگار از همان کودکی کسی در گوش‌شان زمزمه می‌کند که اینجا حتی چهره هم باید مطابق میل دیگران… بیشتر

روایت من از آزار خیابانی

از همان روزی روایت می‌کنم که با خنده بر لب‌هایم آغاز کردم. اول صبح خوشحال بودم؛ اما بعدازظهر در حال رفتن به کورس، خاطره‌ای آزاردهنده داشتم. هوای سوزان تابستان برایم خوشایند نبود و از شدت گرما توان راه رفتن نداشتم،… بیشتر

روایت چهار رویا

در ظاهر، فقط یک تغییر نظام و تغییر حکومت بود. شاید برای بعضی‌ها همین‌قدر ساده به نظر می‌رسید؛ اما امان از ضربه‌هایی که بر زنان و دختران وارد شد، ضربه‌هایی که زندگی بسیاری را ویران کرد و حتی آرزوهایشان را… بیشتر
میدیا \ جوانان