پس از هیاهو و وحشت در هرات

سه روز است وقتی بیرون می‌روم، احساس می‌کنم، مدام از جلوی چشمانم دخترانِ هم‌سن‌ام را مأموران امر به معروف با خود می‌برند. آن‌ها با موترهای سفید می‌آیند و همیشه حرف از محرم می‌زنند. اما امروز با چشمان خودم دیدم که… بیشتر

سکوت و ترس در خیابان‌ها

وقتی صبح راهی کورس شده بودم، سرک‌ها وحشت‌ناک بودند و همه‌جا از سکوتی مطلق پر شده بود. احساس می‌کردم در این سرک هیچ دختری حضور ندارد و تنها من در میان این سکوت سنگین قرار گرفته‌ام. در تنم لباس سیاه… بیشتر

روایت دختری که در فقر، زندگی کرد

دختری را می‌شناختم که در یک خانه‌ی کوچک و سرد زندگی می‌کرد، خانه‌ای که دیوارهایش بوی نم می‌داد و زمستان‌هایش دشوار‌ترین روزها را در خود جا داده بود. وقتی باد می‌وزید، صدای وهم‌انگیزش از کلکین‌های شکسته به داخل اتاق می‌پیچید… بیشتر

درد میهن چیست؟

پرسید: «درد میهن را تجربه کردی؟» لبخند تلخی زدم. با چشمانی که هنوز رد اشک‌هایش پاک نشده بود نگاهش کردم و با صدایی که از بغض در حال ترکیدن بود گفتم: «آری، من بارها است که با این درد آشنا… بیشتر

خواهرم هنوز در قید طالبان است

از آغاز دیگرگون شدن زندگی ما حدوداً پنج سال می‌گذرد. دقیقاً چهار سال و ده ماه شده است که شادی‌ها جایش را به غم داد و بی‌سوادی جای تحصیل را گرفت، پدر از وظیفه‌اش برکنار شد و خیر و برکت… بیشتر
میدیا \ جوانان