دروازه‌های خاموش، رویاهای بیدار

در کوچه‌هایی که روزگاری از صدای خنده و هیاهوی دختران جان می‌گرفت، اکنون سکوتی سنگین نشسته است، سکوتی که از پشت دروازه‌های بسته‌ی مکاتب سرچشمه می‌گیرد. این دروازه‌ها زمانی تنها یک ورودی ساده بودند؛ اما حالا به نمادی از فاصله… بیشتر

دختری که با سایه‌اش حرف می‌زند

در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر شلوغ و پراززدحام کابل، دختری به نام «دنیا» زندگی می‌کرد. او در میان مردمی روزگار می‌گذراند که باور داشتند رویاهای دختران، مانند پرندگانی هستند که زود خسته می‌شوند و ناچار به قفس برمی‌گردند. اما دنیا متفاوت بود؛… بیشتر

بیا خودمان را دوست داشته باشیم

احساس کم‌ارزشی و دلتنگی تمام وجودم را دربرگرفته بود و من مانده بودم و یک حس نارضایتی عمیق. انگار به توجه دیگران وابسته بودم، به تأیید، تحسین و نگاه آن‌ها نیاز داشتم تا احساس بودن کنم. گویی در نگاه دیگران،… بیشتر

هنرِ رقصیدن در طوفان

در جغرافیایی که ما نفس می‌کشیم، زمان مفهومی غریب دارد. گاهی چنان کُند می‌گذرد که گویی عقربه‌ها در قیر فرورفته‌اند و هر ثانیه وزنی به اندازه‌ی یک قرن تنهایی پیدا می‌کند؛ و گاه چنان پرشتاب از ما می‌گریزد که حسرتِ… بیشتر

نوشتن؛ تنها دوستم در تاریک‌ترین روزها

نوشتن برای من فقط یک مهارت یا مسیر حرفه‌ای نیست؛ نوشتن برای من زندگی دوم است، صدایی است که وقتی همه درها بسته شدند برایم باقی ماند و پلی است میان دنیایی که در آن ایستاده‌ام و دنیایی که همیشه… بیشتر
میدیا \ جوانان