گرداب ناهم‌سان

هر بار که باران می‌بارد، مرا به یاد روزی می‌اندازد که از کوچه‌ای می‌گذشتم؛ آن روز باران بی‌وقفه می‌بارید، آسمان تاریک بود و هر گوشه‌ی آن حرفی برای گفتن داشت. آفتاب جایی پشت ابرهای سرگردان می‌درخشید، ولی از دیدِ جهان… بیشتر

سرباز افغانستان؛ چکمه‌های جفت‌شده با امید

حس غریبی تمام وجودم را فراگرفته است؛ احساس بیگانه بودن دارم. گه‌گاهی فکر می‌کنم از همان روزی که کابل به دست اهل خودش فروخته شد، من به یک بیگانه تبدیل شدم. بیگانه شدم در همان روزی که دختری در گوشه‌ی… بیشتر

زمین می‌خوردم؛ ولی در آخر باز هم می‌ایستم

با دردی خفیف در ناحیه‌ی شکم به خواب رفتم؛ خوابی عمیق و آرام بود تا اینکه ساعت پنج صبح بیدار شدم. قصد داشتم برنامه‌ی «کورسیرا» را تنظیم کنم تا درس‌های امروز را بخوانم، اما دردی عمیق در درونم احساس می‌کردم؛… بیشتر

تولدِ دختر؛ بارشِ غم

قطراتِ باران یکی‌یکی بر روی صورتش می‌ریختند. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود؛ اما حاضر بود این سرمای استخوان‌سوز را به جان بخرد ولی تن به گرمای خانه‌ای ندهد که سرمایش، روح او را به یغما می‌برد. انگار این… بیشتر

به اندازه‌ی غم‌های دلم پیر شدم

گاهی آدم‌ها در آینه فقط چهره‌شان را می‌بینند؛ اما من هر بار که به خودم نگاه می‌کنم، ردِ سال‌هایی را می‌بینم که هیچ‌وقت زندگی‌شان نکردم، بلکه فقط تحملشان کردم. سن من روی کاغذ شاید هنوز جوان باشد، اما درونم چیزی… بیشتر
میدیا \ جوانان