افغانستان، کشوری با کوههای بلند، درختان سربهفلککشیده و مناظر زیباییِ نابی که چشم هر بینندهای را محصورِ خویش میکند؛ ولی با این وجود، برای زنان و دخترانش جز یک زندان چیز دیگری نیست. کشوری که برای دخترانش تبدیل به قفسی از آرزوها، رویاها و محدودیتها شده است. سرزمینی که برای زنانش حکمِ یک زندانِ بیحصار را دارد، زندانی که ترسِ حاکم بر آن، به منبعِ اصلیِ لذت برای زندانبانانش بدل گشته است. مگر به راستی، ترس و وحشتِ یک انسان لذتِ دیدن دارد؟
امروز برای تهیهی لوازم قرطاسیهی برادرم به بازار رفته بودم. در راه با صحنهای مواجه شدم که دنیایی از غم و اندوه را در دلم تلنبار نمود. همانطور که خاموشانه در مسیر روان بودم، ناگهان صدای وحشتزدهی دختری که فاصلهی چندانی با من نداشت، نظم افکارم را پاره کرد و توجهام را به خود جلب نمود. او با صدایی که از شدت ترس بهشدت میلرزید، به من گفت: «فرار کن، امر به معروف آمده است!» من که از بابت حجابم دلم کاملاً جمع بود، با صدایی آرام گفتم: «ما که حجابِ کامل داریم، مسلماً به ما کاری ندارند.» دخترک پوزخندی تلخ زد و گفت: «حجاب تنها یک بهانه است؛ اینها حجابدار و بیحجاب را یکجا اذیت میکنند!» این را گفت و بهسرعت از من دور شد.
من که تا آن لحظه هنوز دلم به حجابم خوش بود، با همان آرامشِ اولیهام به راهم ادامه دادم؛ اما ناگهان صحنهای را به چشم دیدم که دیگر از آن دلخوشیِ اولیه هیچ خبری باقی نماند. چهار نفر از محتسبانِ امر به معروف، دخترکی را که حجاب کامل یعنی عبا بر تن داشت، به بهانهی بدحجابی مورد توهین و تحقیر قرار داده بودند. با دیدن این صحنهی تکاندهنده، ناخودآگاه به دنبال راه فراری از دست آنها گشتم. با ترس و وحشتِ تمام، خودم را به یکی از مارکیتهای تجارتیِ نزدیک در آن ساحه رسانده و در گوشهای پنهان شدم.
هر از گاهی از گوشهی مارکیت نگاهی به بیرون میانداختم تا ببینم آیا آنها رفتهاند یا خیر؛ ولی با هر بار نگاه کردن، قلبم بیشتر از پیش مچاله میشد. دخترانی را میدیدم که با وحشت، همگیشان دنبال جایی برای پنهان شدن از دست محتسبان بودند. در این میان، یکی از آن محتسبان، گویا مشغول تماشا نمودن یک فلم کمدی باشد، هر بار با دیدن دختران در حال قایم شدن میخندید و عمیقاً از ترس و بیپناهیِ آنها لذت میبرد!
بعد از سپری شدن دقایقی طولانی و سنگین، آنها بالاخره محل را ترک نمودند. نفس آسودهای از سرِ آرامش کشیدم، از مارکیت بیرون شدم و خودم را به نزدیکترین قرطاسیهفروشی رساندم؛ وسایل مورد نیازم را گرفتم و مسیر خانه را در پیش گرفتم. در تمام طول راه، فکرم بهشدت درگیر آن لبخندِ مضحک و خجالتآورِ آن محتسب بود. با خودم میگفتم: «یعنی او واقعاً یک انسان بود؟» ناخودآگاه خودم به سوالم پاسخ دادم: قطعاً نه! مگر یک انسان میتواند از ترس، جراحت و وحشتِ دیگران لذت ببرد؟ البته که نه؛ آن فرد تنها یک «آدمیزاد» بود و هیچ نسبتی با «انسان بودن» نداشت. اگر او انسان میبود، حتماً ذرهای بوی از انسانیت میبرد و از وحشتِ انسانهای دیگر اینچنین لذت نمیبرد؛ آنگونه که گویا در حال تماشای کمدیترین فلمِ سال ایستاده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه