رقصِ شعله در باد

در روزگاری که انگار تمام غم‌های جهان در تنِ یک زن یا یک دختر در افغانستان خلاصه شده است، زندگی هنوز هم درزهای کوچکی برای نفوذ نور پیدا می‌کند. غمی که ما از آن حرف می‌زنیم، یک دلتنگی ساده نیست؛… بیشتر

خاموشیِ یک عشق؛ پنج سال دوری از کتاب

نگاهی به صفحات مجازی می‌اندازم؛ در میان پست‌ها، جمله‌ای پرمعنا اما برای من طاقت‌فرسا و دردآور توجه مرا جلب می‌کند: «روز جهانی کتاب مبارک». با خود مکث می‌کنم و می‌گویم مگر می‌شود من این روز را فراموش کرده باشم؟ چطور… بیشتر

جوانان هزاره؛ شکوفه‌های امیدِ کابل

در قلب کابل، دخترانی حضور دارند که وجودشان لبریز از قدرت و انگیزه‌ است. من امروز در غرب کابل، شاهد جمعی از دخترانی بودم که با کتابچه‌ها و قلم‌هایی در دست، مشغول حفظ کردن لغات انگلیسی بودند. وقتی برای چند… بیشتر

من در خانه‌ی خودم فروخته شدم

دختر شانزده‌ساله‌ای هستم که در یک خانواده‌ی فقیر زندگی می‌کنم؛ خانواده‌ای که به سختی نان شب و روز ما را تهیه می‌کنیم. سه برادر دارم و هیچ خواهری ندارم. پدرم مردی است که نگاهش به من، بیش از آنکه پدرانه… بیشتر

وقتی خورشید از پشت ابر می‌تابد

ساعت از نیمه‌شب گذشته و سکوت سنگین اتاق تنها با صدای تپش‌های نامنظم قلبی شکسته می‌شود که سال‌هاست یاد گرفته است آرام و بی‌صدا بتپد. قلم را در دست می‌گیرم انگار که بخواهم تمام دردهای انباشته شده در گلویم را… بیشتر
میدیا \ جوانان