دختر امانت مردم است!

از راهروی تاریک شفاخانه، با ذهنی که بار سنگین ده‌ها فکر ناآرام را به دوش می‌کشید، عبور کردم. قدم‌هایم به قدری سنگین بود که احساس می‌کردم بار تمام این جهان را به پاهایم زنجیر کرده‌اند. روی یکی از چوکی‌های اتاق… بیشتر

وقتی تنها گزینه‌ی زنده ماندن گدایی باشد…

از خاطره‌ی روزی می‌نویسم که شاهد تلخ‌ترین حقیقت بودم: وقتی تنها گزینه زنده ماندن گدایی باشد، زندگی شاد خیالی بیش نیست. از همان روزی می‌نویسم که سخت با دردهای خودم درگیر بودم، اما دیدن یک زن باعث شد برای لحظاتی… بیشتر

کدام صحنه را برای اجرای نقشت می‌خواهی؟

دنیا صحنه‌ای برای اجرای هر نقشی است که می‌خواهیم. همه‌ی ما نقش و سکانس مورد نظر خود را برای بازی کردن داریم. ماجراها و داستان‌های بی‌شماری برای انتخاب نقشی که می‌خواهیم در صحنه هست و از هر راهی می‌توانیم به… بیشتر

کاش دختر نمی‌بودی…!

امروز خاطره‌ی دختری به نام راحله را می‌نویسم؛ دختری که نمی‌داند به خاطر دختر بودنش باید خوشحال باشد یا ناراحت. همان سؤالی که همیشه ورد زبان اوست: «اگر دختر نبودم چه می‌شد؟ آیا خانواده‌ام از من راضی‌تر بودند؟» او از… بیشتر

ستاره‌ها و تاریکی شب

حس می‌کردم کسی به دروازه می‌زند. چشمانم از خواب سنگین بود، اما وقتی هوشیارتر شدم، خبری از صدای دروازه نبود و ترسی که وجودم را فرا گرفته بود، کم‌کم از بین رفت. آن صدا فقط آوای باد بود. هر بار… بیشتر
میدیا \ جوانان