دختر امانت مردم است!
از راهروی تاریک شفاخانه، با ذهنی که بار سنگین دهها فکر ناآرام را به دوش میکشید، عبور کردم. قدمهایم به قدری سنگین بود که احساس میکردم بار تمام این جهان را به پاهایم زنجیر کردهاند. روی یکی از چوکیهای اتاق…
بیشتر