زنی که نمی‌میرد…!

سال‌هاست دنبال جوابی می‌گردم که پاسخِ خویش را گم کرده است. از هر کس که می‌پرسم، تنها یک جواب دارد: «زن یعنی مادر فرزندانم. یعنی خانم خانه‌ام؛ کسی که همیشه برای ما آشپزی می‌کند، می‌شوید، می‌پزد و هر روز صبح… بیشتر

دختری در آن سوی شهر

یک روز گرم و آفتابی بود که گوشی مادرم زنگ خورد؛ عمه‌اش ما را به بهسود، به محفل عروسی دخترش دعوت کرد. پدر و برادرانم گفتند که نمی‌آیند، بنابراین من و مادرم آماده‌ی سفر شدیم. وقتی به آنجا رسیدیم، فکرش… بیشتر

آیا آن‌ها درست می‌گویند؟

نمی‌دانم از کجا شروع کنم، از چه بنویسم و چطور دغدغه‌های ذهنم را در اقیانوسِ سپید کاغذ جاری کنم. گاهی دلم می‌گیرد؛ نمی‌دانم چرا، ولی حسی بد به من دست می‌دهد. بغض گلویم را فشار می‌دهد و مرا از تلاش‌هایم… بیشتر

هنر تولد دوباره در میان تاریکی

از خستگی زیاد، خواب بر چشمانم سنگینی می‌کرد. روانِ افسرده و پریشانم توانِ تمرکز را از من گرفته بود؛ زندگی آن آرامشی را که می‌خواستم نداشت. احساس می‌کردم در میان جمع، تنهاترین انسان دنیا هستم. هر روز با افکار غم‌انگیز… بیشتر

لبخند من، مسئولیت من

زمانی که تلاش می‌کنم برای عزیزانم خوشی بیافرینم و با عشقی ساده ولی بامعنا، رفتار و گفتاری دوستانه خلق کنم، در نهایت می‌بینم که نتوانسته‌ام این خواسته‌ها را به‌جا بیاورم. نشد آن لبخند سپیدی باشم که حس زیبایی را در… بیشتر
میدیا \ جوانان