در عبور تندبادها و تمنای یک زندگی عادی

من یک دخترم، زنی از تبار آفتاب و صخره که در جغرافیای محدودیت‌ها قد کشیده است. وقتی از آرزوهایم می‌گویم کلامم بوی عجیبی می‌دهد؛ بوی نان گرم، بوی باران و بوی رهایی. من چیز زیادی از این جهان نمی‌خواهم. من… بیشتر

از بی‌محبتی‌ها تا ساختن آشیانه‌ی امید

دختر جوانی در دهات زندگی می‌کرد. او در ایام کودکی مادرش را از دست داده بود؛ آن‌قدر کوچک بود که اصلاً چهره‌ی مادر را به یاد نمی‌آورد. دلِ پدر برای طفلش که دیگر مادر نداشت، پرپر می‌شد. پدر، دیگر فرزندانش… بیشتر

درسی که دیدگاهم را تغییر داد

حرف‌های زیادی شنیدم؛ گفتند یک دختر نمی‌تواند درس بخواند، کار کند، به رویاهایش برسد، پیشرفت کند یا هر کار دیگری انجام دهد. تک‌تک این جملات، حرف‌هایی است که شنیدنش ما را ناامید می‌کند؛ نه به این خاطر که واقعاً نمی‌توانیم،… بیشتر

حرفی که تهِ دلم ماند…!

وقتی به مکتب می‌رفتم، تمام دغدغه‌ام درس خواندن و پیشی گرفتن از بقیه در امتحانات بود. اصلاً درگیر پیچیدگی‌های زندگی نبودم؛ نه درد عشق را می‌شناختم و نه درد دل را. اما با گذشت روزها، ترسی عجیب در تمام زندگی‌ام… بیشتر

تولد نور در دل محدودیت

بادهای سرد بهاری، سوز عمیقی را در جان طبیعت پراکنده بودند. سپیده‌دم آرام‌آرام جای آخرین سایه‌های شب را می‌گرفت و شهر هنوز در خواب سنگینی فرو رفته بود. کوچه‌ها در سکوتی مرموز نفس می‌کشیدند و تنها نور کم‌جان چراغ‌هایی که… بیشتر
میدیا \ جوانان