سی‌وچهار تکه از یک دختر در افغانستان

اقامتگاهم پنجشیر است، جایی که کوه‌ها هنوز ایستادگی را به آدم یاد می‌دهند؛ اما حقیقت این است که هیچ‌وقت نتوانستم خودم را تنها متعلق به یک ولایت بدانم. بعد از پنجشیر، کابل را زندگی کردم، شهری که میانِ دود، ازدحام… بیشتر

دریچه‌ای از امید

صبحی که قرار بود نتایجِ کانکور اعلان شود، شور و هیجانِ عمیقی در وجودم برپا شده بود. دلم برق می‌زد و انگار خودم را در آغوش می‌گرفتم. شاید دلیلِ این‌همه هیجان این بود که بعد از مدت‌ها تلاشِ خستگی‌ناپذیر توانسته… بیشتر

حسرتی برای خواندن سرود سرِ لین مکتب

قلبم داغ‌دار است. روزی که افغانستان تصرف شد، روزِ قبلش ما تمرینِ سرود داشتیم و می‌خواستیم فردا آن را سرِ لین بخوانیم. چقدر شوق و چقدر دلبستگی به این داشتیم که سرِ استیج برویم و سرودی را بخوانیم که از… بیشتر

امواج رویاهایم در اعماق تاریکی

با یک بار باز و بسته کردنِ چشمانم، روز‌ها آن‌قدر سریع گذشت که انگار بعضی از روز‌ها اصلاً وجود نداشته است. حتی نتوانستم به نورِ خورشید و نورِ ماه خیره شوم و از تماشای‌شان لذت ببرم. روز‌ها آن‌قدر زود گذشت… بیشتر

آخرین پناهگاه

دوباره وقتِ نمازِ عصر شده بود؛ اما آن روز دلم حال و هوای دیگری داشت. هوس کرده بودم نمازم را در مسجد بخوانم. از جایم برخاستم، وضو گرفتم و برای عبادت به نزدیک‌ترین مسجدِ خانه‌ی خود رفتم. وقتی قدم‌هایم از… بیشتر
میدیا \ جوانان