آنجا که آرزوها بی‌صدا دفن می‌شوند

صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که صدای اذان در کوچه پیچید. دختری از خواب بیدار شد؛ اما برخلاف سال‌های گذشته، دیگر عجله‌ای برای آماده شدن و رفتن به مکتب نداشت. یونیفورم آبی‌رنگش سال‌ها و ماه‌ها بود که در گوشه‌ای… بیشتر

نسل فراموش‌شده

امروز من نه می‌توانم صدا بلند کنم، نه می‌توانم سینه سپر کرده و از حقم دفاع کنم. نه سلاحی برای جنگیدن دارم و نه پشتوانه‌ای. من و امثال من مانند غذایی میان گرگ‌های گرسنه، در بیابانی بی‌انتها و بدون هیچ… بیشتر

رویاهایی که سر سفره‌ی عقد دفن شدند

باد آرامی می‌وزید. شهناز، دختری چهارده‌ساله، با پنسیل کوچکش در حال نوشتن انشایی با این موضوع بود: «وقتی بزرگ شدم می‌خواهم چه‌کاره شوم؟» با چشمانی براق و ذهنی پر از رویا نوشت: «می‌خواهم داکتر شوم. می‌خواهم مادربزرگم را درمان کنم.… بیشتر

چرا از توانایی‌های ما می‌ترسید؟

چند روز پیش وقتی به صفحه‌‌ی اینستاگرامم سر زدم، متوجه ویدیویی شدم. دختر بسیار کوچکی خطاب به طالبان می‌گفت: «چرا از توانایی‌های ما می‌ترسید؟ چرا دانایی ما در وجود شما ترس می‌آورد؟» با خودم در فکر فرو رفتم که آری،… بیشتر

بابه مزاری هویتی شایسته به ما بخشید

مزاری کسی بود که به مردم خود (هزاره) هویتی را که شایسته‌ی آنان بود، تقدیم کرد. دیگران آنان را با القابی چون موش‌خور، جوالی و قلفک‌چپات به تحقیر یاد می‌کردند. او به مردم ما نه تنها هویتی شایسته، بلکه امید… بیشتر
میدیا \ جوانان