میان هزاران راهِ نیمهروشن گیر کردهام؛ همان راههایی که نمیشناسم و نمیدانم به کجا ختم میشوند. شاید پایان خوبی داشته باشند و شاید هم مرا بیصدا و بیرد در دل خود حل کنند، درست مثل قطرهای که در دریای بیانتها گم میشود. این «شاید»ها و «باید»ها و این قانونهای نانوشتهی جامعه، پدر و مادر، دوستان و استادانم، مرا هر روز بیشتر از پیش سرگردان میکنند. میان هزار نگاه که هر کدام چیزی از من میخواهند و میان هزار توقع که هیچوقت با هم هماهنگ نیستند، من ماندهام و یک پرسش کهنه که آخرش به کجا خواهم رسید؟ نکند در همین رفتوآمدِ بیپایان، در همین بایدها و شایدها و در همین سنگینی نگاهها، آرامآرام حل شوم؟
امروز پنجشنبه است؛ روزی که معمولاً باید وقت شمردن موفقیتها، دیدن نتیجهها و جمعبندی یک هفتهی شلوغ باشد. اما من خوب میدانم که کار بزرگی انجام ندادهام؛ نه آنطور که انتظار میرفت و نه آنطور که خودم میخواستم. با آنکه پاهایم از راه رفتنِ بیش از حد درد گرفتهاند، مغزم از شدت فکر کردن در حال ترکیدن است و قلبم آنقدر از کنترلم خارج شده که انگار هر لحظه راه خودش را میرود، با همهی اینها هنوز نمیدانم کدام کارم درست بوده و کدام اشتباه؛ حتی دیگر نمیتوانم خودم را مثل گذشته تشخیص دهم.
انگار همه از من ناامید شدهاند و دیگر برایشان اهمیتی ندارم. از پوشیدن لباسهای تکراری، از شنیدن حرفهای تکراری و از تماشای چهرههای خستهی مردمم که انگار همهشان چیزی را گم کردهاند، خستهام و نمیدانم چطور باید میانشان رفتار کنم و جای خودم را پیدا کنم. گاهی احساس میکنم نه تنها برای مردم کشورم، بلکه حتی برای آنهایی که روزی بخشی از خوشحالیام بودند هم نامرئی شدهام. نگاهشان به من تغییر کرده است و دیگر مرا مثل یک هموطن، یک دختر معمولی یا حتی یک انسان کامل نمیبینند. آنها مرا مثل مانعی میبینند که یا باید کنار زده شود یا نادیده گرفته شود و هر بار با ضربهای محکمتر، جملهای سردتر و سکوتی سنگینتر مرا غافلگیر میکنند.
اما ماجرا فقط مردم نیستند، بلکه گاهی خودم هم از خودم دور میشوم؛ همان دختری که روزی برای رویاهایش تا دیروقت بیدار میماند، حالا گاهی حتی حوصلهی فکر کردن هم ندارد. راه میروم، درس میخوانم و نفس میکشم، اما انگار چیزی در درونم خاموش شده که هنوز اسمش را نمیدانم.
با این همه، در دل این تاریکیهای کوچک و بزرگ، لحظههایی هست که با خودم میگویم شاید هنوز دیر نشده باشد و شاید هنوز بتوانم مسیر خودم را بین این همه راهِ نامطمئن پیدا کنم. گاهی نیمهشبها که همه خواباند، مینشینم و به صدای سکوت گوش میدهم؛ همان سکوتی که تنها دارایی بدون قضاوت من است. در همان حال فکر میکنم که شاید گم شدن همیشه هم بد نیست؛ گاهی انسان گم میشود تا پیدا شود و گاهی در دل راههای اشتباه قدم میگذارد تا بالاخره راه درست را بشناسی. اما من اینها را فقط شبها باور دارم؛ وقتی روز روشن میشود، دوباره همان سردرگمی برمیگردد و من دوباره همان دختر گمشدهی میان هزار نگاه میشوم.
روزهایی هست که دلم میخواهد همهچیز را رها کنم و به جایی دور بروم؛ جایی که هیچکس مرا نشناسد و هیچکس انتظار نداشته باشد دختری «بینقص» باشم. اما بعد یادم میآید که حتی اگر در دورترین نقطهی دنیا هم باشم، نمیتوانم از سایهی خودم فرار کنم. این منم با همهی ضعفها و اشتباههایم، و شاید باید یاد بگیرم که همراه همین ضعفها راه بروم، نه علیهشان.
گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم که من از این همه باید، از این همه نگاه سنگین و از این همه قضاوت خستهام! اما صدا در گلویم میماند؛ آرام و بیصدا، مثل هزار حرفی که در دل دخترهای سرزمین من همیشه پنهان میماند.
چند روز پیش کنار پنجره ایستاده بودم؛ هوای کابل سرد بود و باد از گوشههای پنجره داخل میزد. برای لحظهای کوتاه به این فکر کردم که اگر از همین بالا به شهر نگاه کنم، شاید دردهایش را بهتر بفهمم. شهر بزرگ است و مردم زیادند و هرکدام هزار غم دارند، پس چرا غم من باید اینقدر بزرگ به نظر برسد؟ بعد فهمیدم که درد وقتی بزرگ میشود که یک نفر آن را نبیند و درد من مدتهاست که دیده نمیشود.
با این حال، نمیدانم چرا هنوز روشنایی کوچکی ته دلم هست؛ خیلی کوچک و خیلی لرزان، مثل شمعی در باد، اما هست. همان روشنایی که مرا وادار میکند ادامه بدهم، حتی وقتی حس میکنم نامرئی شدهام. همان روشنایی که میگوید شاید در جایی از این مسیر، حتی اگر خیلی دور باشد، چیزی مثل یک پاسخ، یک فرصت، آدمی که بفهمد، یا لحظهای که ارزشش را داشته باشد، منتظر من است.
من هنوز نمیدانم کدام کارم درست است و کدام غلط، و نمیدانم کدام راه مرا به آینده میرساند و کدام راه مرا بیشتر گم میکند. اما یک چیز را خوب فهمیدهام که هیچکس نمیتواند مسیر مرا به جای من برود؛ نه خانواده، نه جامعه، نه دوستان و نه استادان. این منم و این راهیست که هرچقدر هم از آن بترسم، باید خودم قدمبهقدم در آن پیش بروم.
شاید معنای همین قدمهای کوچک، همین درد پاها و همین خستگی مغز این باشد که هنوز از حرکت نیفتادهام و شاید همین یعنی که هنوز امیدی هست؛ هرچند کوچک و لرزان، اما واقعی. شاید روزی برگردم و همین روزهای سخت را نقطهی آغازم ببینم. شاید روزی بفهمم که نامرئی نبودهام، بلکه فقط از چشمهایی میگذشتم که ارزش دیدن مرا نداشتند و شاید روزی یاد بگیرم که گاهی برای ساختن یک آیندهی تازه، باید از میان صدها راه نامطمئن عبور کرد.
فعلاً اما… من همین دختر خستهام؛ دختری که میان بایدها و شایدها ایستاده، اما هنوز با تمام ضعف و ترسش میخواهد ادامه بدهد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه