روزی که پدرم از دنیا رفت…!

وقتی پدرم را از دست دادم، کودکی بیش نبودم و فقط هفت ساله بودم. روزی را که پدرم از دنیا رفت، هرگز فراموش نمی‌کنم؛ آفتاب با تمامِ قدرتش نورش را بر زمین می‌پاشید. پاورچین‌پاورچین از مکتب به سوی خانه می‌آمدم… بیشتر

ایستادن در برابر محدودیت‌ها

صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. صبحِ زیبایی بود؛ نسیمِ دلنشینی می‌وزید و آفتاب کم‌کم خودش را نمایان می‌کرد. بوی خوشِ گل‌های کنارِ پنجره به مشامم می‌رسید. رختِ خوابم را جمع کردم، موبایلم را گرفتم و آهنگِ شادی… بیشتر

انتظار تا به کی…؟

امروز می‌خواهم از دختری بگویم؛ دختری که همیشه پر از انرژی و شادی بود و همگی از او انگیزه می‌گرفتند. از وقتی کودک بود، علاقه‌ی خاصی به درس خواندن و نوشتن داشت. وقتی به مکتب شامل شد، با ذوق و… بیشتر

آرزوی من برای ادامه‌ی تحصیل

آموزش یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگیِ انسان‌هاست؛ اما برای من و دخترانِ سرزمینم شرایط طوری است که آموزش تنها یک وظیفه‌ی روزانه یا مرحله‌ای از زندگی نیست، بلکه راهی اساسی برای رسیدن به رویاهای ‌ماست. از زمانی که من و… بیشتر

سرنوشتِ اجباری

نگاهم را در صورتش می‌چرخانم و قلبم سنگین و سنگین‌تر می‌شود. صورتش رنگ‌پریده بود و چشمانِ همیشه پرنورش کدر بودند. دست‌هایم جلو می‌روند و دستانِ عرق‌کرده‌اش را در بر می‌گیرند. نگاهم هنوز به دنبالِ ردی از گذشته‌ها بر روی صورتش… بیشتر
میدیا \ جوانان