چشمانِ پر از امیدش

آیا این همان دختری بود که من قبلاً می‌شناختم؟ یک سال پیش، من با دوستم به بازار می‌رفتم. در راه، داخلِ موتر با دختری آشنا شدم و با یکدیگر قصه کردیم. وقتی به چهره‌اش نگاه می‌کردم، چیزی دیده نمی‌شد جز… بیشتر

برای آرزوهایم حتی فرصتِ جنگیدن هم نداشتم

آن شب همه دورِ سفره نشسته بودیم؛ صدای صحبت‌های معمولیِ خانه جریان داشت. کسی از قیمت‌ها می‌گفت، یکی از همسایه‌ها و دیگری از خبرهای روز. من اما در میانِ آن همه صدا، غرق در فکر بودم. سؤالی ناگهان در ذهنم… بیشتر

ویران شدنِ خانه‌ی رویاها

من دختری هستم که در مکتبی درس می‌خواندم که نامش برای همه بسیار آشنا است؛ مکتبی که نامش بیانگرِ درد و زخم‌هایش است. ما با کمبودِ معلم، موادِ درسی و صنوفِ درسی رو‌به‌رو بودیم؛ اما با این حال هم دست… بیشتر

شدم قربانیِ افکارِ بقیه

بعد از چندین سال، تصمیم گرفتم که دیگر مثلِ گذشته زندگی نکنم. تصمیم گرفتم راهِ بهتری را در پیش بگیرم و همه‌ی آن گذشته‌ای را که بی‌سرنوشت بودم از یاد ببرم. آدمِ جدیدی باشم، راهِ جدیدی پیدا کنم و آن… بیشتر

زندگی منتظرت نمی‌ماند

ما آدم‌ها گاهی فکر می‌کنیم که اگر کارهای‌ خود را به تعویق بیندازیم، می‌توانیم بعداً انجام‌ دهیم؛ اما حقیقت این است که نه زندگی منتظرِ ما می‌ماند و نه زمان ایستگاهِ بعدی دارد. اگر امروز جا بمانیم، تا ابد جامانده… بیشتر
میدیا \ جوانان