روایت روز سقوط؛ میگفتند که همهچیز برنامهریزی شده بود
آن روز هم مثل روزهای دیگر آفتابی بود. مکتب ما پس از امتحان چهارونیمماهه و رخصتیهای تابستانی تعطیل شده بود و من در خانه بودم. روز دلگیری بود؛ دلم گواهی بد میداد، انگار اتفاق خوشی در راه نبود. خواهرم صبح…
بیشتر