حسرت داکتر شدن به دلم ماند

آن روزها که با هزاران شوق و امید به مکتب می‌رفتم، به آینده امیدی داشتم، سخت برای آن تلاش می‌کردم و زحمت می‌کشیدم تا روزی به آرزوهایم معنا دهم و آن‌ها را به واقعیت تبدیل کنم. ولی چه می‌دانستم که روزی تبدیل به حسرت شود و تمام آن امیدها ناامید گردد.

پیش از آمدن طالبان، آرزو داشتم که روزی داکتر شوم. می‌خواستم به مردم و جامعه‌ی رنج‌دیده سرزمینم خدمت کنم و مرهمی برای دردشان شوم. خیلی آرزو داشتم که روزی با همان لباس داکتری‌ام در حال معالجه مریضی باشم، یا روزی کسی مرا بگوید «داکتر سکینه». آن روزها آینده برای من معنا داشت، به تمام هدف‌هایم امید داشتم و باورشان می‌کردم. اما با تغییر شرایط، بسیاری از آرزوهایم نیز تغییر کرد. احساس می‌کردم دیگر راهی نیست و من نمی‌توانم به هدف‌هایم و به آن آینده‌ای که در ذهنم ساخته بودم برسم.

تمامی راه‌هایی که برای آینده و اهدافم ساخته بودم یکی‌یکی بسته می‌شدند. کم‌کم امیدم را از دست دادم و دیگر هدفی برای ادامه دادن و جنگیدن نداشتم. درد من نه تنها از شرایط و جامعه، بلکه گاهی از نزدیک‌ترین اشخاص زندگی‌ام بود. حرف‌هایی می‌شنیدم که بیشتر از هر چیزی قلب مرا می‌شکست. آن‌گاه کسی نبود که حرف مرا بشنود و رؤیاهایم را باور کند. این احساس باعث شد که من چندین سال در سکوت بمانم و سال‌ها بدون هدف زندگی کنم. تنها چیزی که در قلب ویران من مانده بود حسرت و درد بود: حسرت داکتر شدن، حسرت درس خواندن، حسرت اینکه روزی یک هم‌وطن خود را معالجه کنم و حسرت اینکه مرهمی بر درد مردم سرزمینم شوم.

و حالا بعد از پنج سال، دیگر نمی‌خواهم مثل گذشته زندگی کنم و خودم را اسیر گذشته کنم، بلکه می‌خواهم ایستاده شوم و دوباره شروع کنم؛ ولی این بار نه در رؤیای داکتر شدن، بلکه می‌خواهم نویسنده شوم. تمام آن درد و ناامیدی را بنویسم، تمام آن شب‌ها که در حسرت داکتر شدن اشک می‌ریختم را بنویسم و از تمام لحظات غم‌انگیزم بنویسم.

این نویسندگی از روی علاقه نیست، بلکه پناهگاهی برای دل غم‌دیده‌ام است؛ پناهگاهی است برای تمام حرف‌های نگفته‌ام. می‌خواهم این بار به جای من، قلم سخن بگوید، چون گاهی یک قلم و کاغذ بهتر می‌توانند از خودم حالم را بگویند. می‌خواهم کتاب‌هایی بنویسم که در آن از رنج، امید، شکست و دوباره ایستاده شدن بگویم و با این نوشته‌هایم به دخترانی که مثل من زندگی کرده‌اند نشان دهم تنها نیستند.

در کنار نویسندگی، می‌خواهم بخوانم و با صدایم احساساتم را بیان کنم، تا صدایی باشم برای آن کسانی که فرصت حرف زدن به آن‌ها داده نشده تا درد خود را به گوش مردم برسانند.

من هنوز دردهایی دارم که شاید هیچ وقت از بین نروند؛ ولی به خودم اجازه نمی‌دهم که آن دردها مانع موفقیت من شوند، بلکه از آن دردها پله‌هایی برای رسیدن به موفقیت می‌سازم. از آن‌ها درسی برای آینده می‌سازم و به خودم باور دارم که روزی به گذشته نگاه می‌کنم و برای خودم بلندبلند کف می‌زنم و افتخار می‌کنم؛ روزی که اشک‌ها، صبر‌ها و تلاش‌هایم در آخر نتیجه داده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000