پنج سال سیاه گذشته؛ اما امیدم خاموش نشده

پنج سال گذشته است؛ پنج سالی که از رفتن به مکتب محروم ماندیم، اما جهان چنان وانمود کرده که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. پنج سال است که لحظه‌شماری می‌کنیم تا درهای آموزش دوباره به روی ما باز شود، اما… بیشتر

پانزدهم اگست؛ تغییر یک‌باره‌ی زندگی‌ام

هیچ‌گاهی فکر نمی‌کردم زندگی‌ام چنین به‌یک‌بارگی تغییر کند؛ مثل اینکه به‌یک‌بارگی از دنیایی وارد دنیای دیگر شدم، بدون اینکه خودم بفهمم و بخواهم. هیچ‌وقت آن روز شوم یادم نمی‌رود که چنین زندگی‌ام را دگرگون کرد، رویایم را نابود ساخت و… بیشتر

۱۵ اگست؛ روزی که کتاب‌هایم جا ماند

حس عجیبی داشتم. تمام وجودم را ناامیدی فرا گرفته بود. در حال انجام تمرین‌های ریاضی بودم که زنگ مکتب به صدا درآمد. صدایی دلخراش داشت؛ گویی ناله‌ای دردناک و پر از ترحم برای چیزی بود که به سوی نابودی می‌رفت.… بیشتر

15 آگست؛ روزی که رویاهایم فرو ریخت

یاد آن خاطرات هرگز از ذهنم پاک نمی‌شود، خاطراتی که برای من و بسیاری از دختران افغانستان، یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی بود. آن سال برای سپری کردن امتحانات مکتب به منطقه رفته بودم. تمام فکر و نگرانی من این… بیشتر

۱۵ اگست؛ آغاز مهاجرت و جستجوی آینده

صبح آن روز آشفته به نظر می‌رسید. حالم خسته‌تر از همیشه بود و مادرم نگران‌تر از همه، چون او می‌دانست شاید کابل امشب تحت تسلط طالبان قرار گیرد. پدرم آن روز به کار رفته بود و خواهرم در شفاخانه‌ی تانگ… بیشتر
میدیا \ جوانان