ایست قلبی کردم؛ نبض زندگی‌ام از من گرفته شد

من محدثه هستم؛ دختری از افغانستان. در سال ۱۴۰۰ شکستم، زمانی که پیش دروازه‌ی مکتب رفتم و در ۲۴ اسد گفتند مکتب فقط برای مدت کوتاه بسته می‌شود. نرفته داخل صنف، ننوشته رویایم روی تخته و باز نکرده کتاب در… بیشتر

وقتی به دروازه‌ی مکتبِ ‌ما نگاه می‌کنم…

هر روز که از کنار مکتب‌ خود می‌گذرم، خودم می‌روم؛ اما دلم همان‌جا می‌ماند. به یاد روزهایی می‌افتم که با دوستانم یک‌جا از دروازه‌ی مکتب بیرون می‌شدیم و دوباره با هم داخل می‌رفتیم. واقعاً خیلی دردناک است وقتی سال‌ها خاطره… بیشتر

همه با هم برابرند؛ اما بعضی‌ها برابرترند

این جمله از کتاب «قلعه حیوانات» حقیقت تلخ دنیای امروزی را نشان می‌دهد، به‌ویژه در افغانستان که این جمله معنای خاصی پیدا می‌کند؛ کشوری که در آن نیمی از جامعه از اساسی‌ترین حقوق‌شان محروم هستند. کشوری که مردمش با دیوارهای… بیشتر

می‌دانم رویاهای فروخته‌شده، از کی‌ها بود!

در سرزمینی که در زیر آسمان آبی‌اش هزاران بغض است؛ بغضی از دلِ خاکستر آرزوها، از تهِ رویاهایی که فقط رویا ماندند. در گوشه‌ای از دنیا نفس می‌کشیم. زندگیِ را می‌کنیم که دیگران برای‌ فراهم کرده‌اند. ما با رویا بزرگ… بیشتر

موفقیت‌های بزرگ از دستاوردهای کوچک آغاز می‌شود

در زندگی ما تجربه‌ها، رخدادها و حوادث گوناگونی وجود دارد. هر روز که می‌گذرد، صفحه‌ای تازه از زندگی را ورق می‌زنیم. در میان این تجربه‌ها و رخدادهایی که پشت سر می‌گذاریم، درس‌ها، شکست‌ها و موفقیت‌های زیادی رقم می‌خورد و ما… بیشتر
میدیا \ جوانان