آغازی برای درخشش…!
ساعت هشت بود که پدرم به خانه زنگ زد و گفت:« باید به مکتب علی بروید که مدیر مکتب با من به تماس شده بود و از من خواست تا به دفتر تشریف بیاورم.» تماس قطع شد و مادرم خیلی…
بیشتر