یاد آن شش سال مکتب بخیر

شش سال پیش وقتی هر صبح با شوق و امید کیف مکتبم را بر شانه می‌گرفتم و به سوی صنف می‌رفتم، هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم روزی برسد که دروازه‌های مکتب به رویم بسته شود. آن روزها برایم ساده اما زیباترین روزهای… بیشتر

من، نوشتن، رویا و رقصیدن

در جهانی که گاهی صدای دختران آرام‌تر از آنچه باید شنیده می‌شود، من تصمیم گرفتم صدایم را با واژه‌ها بلند کنم. من عاشق نوشتن هستم، نه فقط برای ساختن جمله‌ها، بلکه برای زنده نگه‌داشتن حقیقتی که درونم جریان دارد. نوشتن… بیشتر

قصه‌ی دختری میان دو سرزمین

از افغانستان فقط تصویرهای محوی در ذهنم مانده است. فقط جاده‌ای طولانی، دست‌های گرم مادرم و نگاه آرام پدرم که پر از امید را به یاد دارم. دو ساله بودم که خانواده‌ام تصمیم گرفتند برای آینده‌ی بهتر، آموزش بهتر و… بیشتر

سالی که به من فهماند بزرگ‌شدن یعنی چه؟

سن هفده‌سالگی‌ام خیلی چیزها را به من آموخت که من قبلاً نمی‌دانستم. بعضی از چیزهای ساده ولی عمیق و باارزش ولی ساده را فهمیدم. حالا که فکر می‌کنم، چه چیزهای ساده‌ای که من به راحتی از آن‌ها عبور می‌کردم عمیق… بیشتر

همیشه می‌خواهم زن باشم

امروز من به عنوان زنی زندگی می‌کنم که رویاهایش با خاک یکسان شده‌اند. رویا‌‌هایی که شب‌ها و روز‌ها بی‌وقفه برای‌شان تلاش کردم تا به آن‌ها برسم؛ اما این‌طور نشد. منی که با هزاران رویا، امید و هدف زندگی می‌کردم، حال… بیشتر
میدیا \ جوانان